در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

آواز بلندی تو و کس نشنودَت باز
بیرونی از این پرده تنگ شنوایی

تو ماهی و من ماهی این برکه ی کاشی

شنبه, ۲۷ شهریور ۱۳۹۵، ۰۳:۴۰ ق.ظ

ساعت یه رب به سه ی صبه و من واقعن خابم مباد. ولی دلم میخاد یه چیزایی رو اینجا بنویسم و بعدش بخابم. امروز تقریبن اکثر دوستام و بچه های دانش‌گا بهم تو تلگرام تبریک گفتن. حتا زهرا که خیلی وخت بود ازش خبر نداشتم. باید حس خوبی باشه. ولی برای من بیشتر عجیبه. اینکه همه ی این آدما انقد خوبن که هر سال یادشونه به من تبریک بگن و برام آرزوهای خوب بکنن. یکی مث تندیس که من از بهمن 90 دیگه ندیدمش ولی هنوز هر سال بهم پیام میده. خیلی دختر خوبی بود تندیس. تو یه اکیپ دیگه بود تو یونی. با پرستو و سپیده، هر سه تاشون خوب بودن ولی من و با این تندیس خیلی حال میکردم. یا مثلن فاطمه دوست دبیرستانم. که دقیقن 11 ساله ندیدمش! ولی اونم هرسال برام پیام میفرسته.

نمیدونم حتمن من آدم قدر نشناس یا احمقی ام، که بودن این همه دوستای خوب برام مهم نیس و همیشه روز تولدم منتظر دیدن اسم یه آدم خاصم، و قدرت خدا هیچ وخت اون آدم وجود نداره!

البته واقعن امسال انتظار خاصی نداشتم. تقریبن تو همون موده اصن ای کاش یادش نیاد امروز تولده منه، بودم. بیشترین سورپرایز همون زهرا بود. من با این دختره خیلی دوس بودم. خیلیا! تو راهنمایی. با هم میترکوندیم انقد کرم میریختیم. بعدش دبیرستان از هم جدا شدیم اما تلفنی با هم در ارتباط بودیم. مخه ریاضی بود. ولی سال اول کنکور قبول نشد. بعدن که قبول شد اومد یونی ما. بعضی وختا میومد دانشکده ی ما و همش میگفت خاک تو سرت که کلاساتو میپیچونی! من آرزومه از این درسای شما داشته باشم صب تا شب سر کلاس باشم. البته تو جو بود. خودش دو ساعت میومد سر کلاس دلمه یا مدیر گروه، میفهمید من چرا میپیچونم. یکی دوبارم باهام اومد سر کلاس تجزیه تحلیل هنرهای تجسمی. ولش میکردی جزوه ام مینوشت. کلن یهویی عوض شد زهرا. از اون فاز درس و ریاضی اومد بیرون، و رفت تو جو هنر و این چیزا. اون موق ها همیشه نقاشی مقاشی میخاست من براش میکشیدم. اونم به من اسکل ریاضی و زبان یاد میداد. البته بعدن دیگه تو دبیرستان خودم استاد ریاضی و زبان و فیزیک شده بودم. بعضی وختا که از در شرقی میومد اگه من رو پله های جلو ساختمون نقاشی ولو بودم میومد پیشم یه چیزایی تعریف میکرد که من واقعن درک نمیکردم یکی مث این، چه جوری همچین روح لطیفی داره! اصن کلن یه آدم دیگه شده بود. با اون زهرایی که من میشناختم و با هم با ندا و اسما میرفتیم تو را پله ی پشت بوم لاک میزدیم و چرت و پرت میگفتیم خیلی فرق کرده بود. ولی فوقشم ریاضی خوند. الان فک کنم رفته خارج. از عکساش این برداشتو داشتم. ولی جوابی نداد.

بحث یونی شد اینو بگم، دیشب یکی بهم گفت فرزاد ادیبی رو میشناسی؟ اولش گفتم نه، بعد از یه ثانیه گفتم کی؟! فرزاد ادیبی؟! استاد خوشنویسی و ایناس؟ وای اصن متشنج شدم اسمشو شنیدم. ترم یک بودیم یا دو، یه دختره دهن ما، مدیر گروه، استاد، معاون دانشکده و همه رو سرویس کرد با این فرزاد ادیبی. اون موق من کلن برا خودم تو فضا بودم، دنبال دوباره کنکور دادن و زبان خوندن و عدم تداخل کلاسای کیش با واحدای یونی و این چیزا، بعد یه واحد طراحی حروف ام داشتیم با یه استاد تعطیل، که فک کنم فقط همون یه ترم راش دادن، دیوونه بود قشنگ. یه بار رایتینگ کلاس زبانشو داد من واسش نوشتم! اونوخ این دختره گیر داده بود بریم اعتراض بدیم اینو وردارن فرزاد ادیبی رو بیارن به جاش. بعد از بین اون همه آدمی که سر کلاس بودن، گیر داده بود به منو راضیه! هی میومد به ما میگفت شما بیاین بریم اعتراض بدیم. بعدش من یه بار بهش گفتم ببین من اصن واقعن برام مهم نی استاد کی باشه. چون تفکرم اینه که همه یه گهن. حالا تو خیلی برات مهمه برو اعتراض بده. بعدش کلن این از من خوشش نیومد دیگه هیچ وخت. حالا نمیدونم به خاطر این بود که گفتم مثلن فرزادم یه گهی مث همین شراره اس یا به خاطر اینکه بهش گفتم هیچ جشنی در هیچ قسمتی از بدنم در حال برگزاری نیس از اینکه گرافیک قبول شدم واین چیزا. کلن خیلی تو جو بود دختره. از اینا که فک میکنن قراره بشن مادر گرافیک ایران! البته زیاد داشتیم از اینا تو یونی. این ولی نوبر بود. تا روز ژوژمان امیدوار بود فرزاد ادیبی بیاد. حالا کارشم یه چیزی بود در حد لوحه نوشتن کلاس اولیا! من نمیدونم این همه اشتیاق واسه خوشنویسی از کجاش در میومد وختی کوچکترین استعدادی در طراحی حتا اسم خودش نداشت!

امروز صب به راضیه گفتم، خندیدیم با هم. ینی اونم تا گفتم فرزاد ادیبی گفت واااااااای اون دختره!

آره خلاصه امروزم بیشتر در این افکار گذشت که آدمای اون سالای خیلی قبلن زندگیم چقد آدمای با کیفیتی بودن که هنوز اینجوری همیشه همیشه همیشه هستن. البته شایدم من خودم اون موق باکیفیت تر بودم. نمیدونم. منم خب تو این سالا عوض شدم. حتمن که منم بی کیفیت شدم. ولی خوبه که آدم وختی تو اوجه، یه سری ارتباطاتی برقرار کنه که اینجوری در دوران زوال دلشو خوش کنه.

نظرات  (۲)

سلام
تولد مبارک
پاسخ:
سلام!
:)
مرسی
تولدت مبارک نازنین 

پاسخ:
مرسی عمو
:)