در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

آواز بلندی تو و کس نشنودَت باز
بیرونی از این پرده تنگ شنوایی

7-The most pissed off I've ever been

شنبه, ۲۰ شهریور ۱۳۹۵، ۰۷:۲۶ ب.ظ

اون پسره که گفتم، مستر خفن، خب امروز کاغذ ماغذاشو فرستادم براش. واقعن  نمیدونم چرا من انقد استعداد دارم در جذب آدمای دیوونه! اونشب که بهش گفتم کارت هنوز آماده نیس، جواب نداد. بعد فردا شبش ساعت یک نصفه شب گفت که نمیخام دیگه! زحمت نکش. منم گفتم باشه. زحمت نمیکشم خب.والا!

بعد انگار مثلن منتظر بوده که من بگم وای چرا و چطور و ببخشید و اینا، ورداشته زنگ زده به اون واسطه ای که منو بهش معرفی کرده، گله شکایت کرده! ینی هیچ درکی از این رفتار ندارم. اصن نمیتونم بفهمم چرا یه آدمی نباید خودش انقد وجود داشته باشه که  بیاد حرفشو بزنه؟ ینی به غایت از آدمایی که وختی یه مسئله ای براشون پیش میاد میرن قایم میشن و بعد پیغام پسغام میفرستن، بدم میاد. به نظرم کلن به بلوغ فکری نرسیدن. هیچی دیگه منم به اون واسطه  گفتم کاری که نکرده بودم هنوز براش، ولی دیگه کلن وخت ندارم و کاری انجام نمیدم براش. صبم بهش زنگ زدم ببینم دفترشه که "امانتیا" شو بفرستم بره، فک کرد میخام منت بکشم! گفت حالا عجله ندارم!! گفتم دیشب مگه نگفتی امانتیارو برسونم؟ که یه لحظه سکوت کرد و بعد گفت دفتر نیستم!!! گفتم هرجا هستی آدرس همونجا رو بده بفرستم بیاد.

والا. مردم دیوونن. پسره ی خرس گنده هنوز بعد از این همــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه تجربیات بیزنس! یاد نگرفته ساده نرین مشکلات کاری شو خودش حل کنه. واقعن دلم میخاست همون دیشب دوتا چمله جوابشو بدم، ولی چون اصولن از این بحثای بی نتیجه و فرسایشی بدم میاد گفتم ولش کن. ینی اصن فکرشم نمیکردم مثلن ساعت دو شب یکی بخاد به من پیغام بده که چی شده این آقای فلانی چرا از دست شما شاکیه؟

میدونی یاد چی افتادم؟ یه بار من در یک ریلیشن شیپی بودم، که خب ایده آل نبود. ولی بدم نبود. یه چیز متوسطی بود. بعدشم کلن من خیلی بهش گیر نداده بودم. ینی همینجوری صرفن دوست بودیم. پَشنی چیزی نبود. یا اگرم قرار بود باشه، در نطفه خفته شد! من خیلی آدمه گیر بده ای نیستم. نمیدونم چرا. دوس ندارم هیچ وخت هیچکسو تِرَک کنم. اصن از اینکه پیگیر یکی بشم که حس کنم پیگیر من نیس، خوشم نمیاد. در واقیتم همچین حسی داشتم به این ریلیشن شیپ. ینی به نظرم جذابیت من برای اون، به خودم ربط نداشت، بیشتر از نقاشیای من خوشش میومد تا اینکه مثلن بخاد با خودم معاشرت کنه. خب منم گالری نیستم که. گالری ام باشی نقاشیات تموم میشه بلخره یه روز. انی وی. همینجوری گذشت تا اینکه یه چیزی مثلن حدود یه ماه ما از هم بیخبر بودیم. خب من یکی دوبار تکست و اینا فرستادم جوابی نگرفتم. ادامه ندادم. چون فک میکنم معنی واضحی داره! تا بلخره بعد از یه ماه فرصتی دست داد تا یه صحبتی با هم بکنیم و راستش هیچ حرفای خوبی نزدیم. نه اینکه بخایم دوا کنیما، من اصن نه بلدم دعوا کنم و نه حوصله شو دارم و نه خوشم میاد. ینی اگه با یکی دعوا کنم، دعوای واقعی و حرفای دعوایی بهش بزنم، اون دعوا و اون حرفا احتمالن آخرین حرفای ما با همه. ینی  تا وختی که برام مهم باشه یکی رو تو زندگیم حالا تو هر پله ای از صمیمیت، نگه دارم، از دعوا و جر و بحثای جدی که همه میدونیم چه جوریه، اجتناب میکنم. ولی وختی این اتفاق بیفته دیگه هیچ وخت اون آدم بر نمگرده سر جای قبلیش.

 خلاصه اون شب تهش رسید به اینجا که من همون گالری ام. و چیز بیشتری نیس و نخاهد بود. خب نیست! چیکار کنم؟ بیخیالش شدم. با اینکه در واقیت من بیشتر از یه گالری ام! ینی بیشتر از نقاشی و وبلاگ نوشتن و این چیزا ازم بر میاد، ولی خب نتونستم یا نشد یا هرچی. نمیگم با دل خوش ولی با ناراحتی ام نه، تموم شد. گذشتیم از هم.

تا چند ماه بعد. مثلن چاهار ماه اینا. میتونم بگم اون شب یکی از بدترین شبای زندگیم بود. خیلی عصبانی شدم. خیلی خیلی خیلی زیاد. و در عصبانی ترین حالت ممکن همه ی چیزایی رو که تصمیم نداشتم هیچ وخت حتا با خودم در موردشون فک کنم، بهش گفتم.

نمیخام بگم الان فقط اون مقصر بوده و من آدم خوبه ام نه، اتفاقن شاید یکی از بزرگترین اشتباهای زندگیم همین رابطه و همه ی اتفاقای بعدش بود، ولی من تا جایی که میتونستم تلاشمو کردم که همه چی خوب بمونه. نشد. دیگه خیلی وخته که میدونم واسه هر چیز دوتایی، هرکی فقط به قد یه نفر میتونه تلاش کنه. هیچ وخت یه نفر نمیتونه یه رابطه ی دوتایی رو درست کنه. منم نتونستم. ولی من خرابش نکردم. من فقط نتونستم درستش کنم. خراب بود. من خودمو نجات دادم. کاری که همیشه میکنم. هیچ وخت تو زندگیم نخاستم به زور چیزی که خرابه رو نگه دارم. دوس داشتم بتونم از اول یه چیز درست بسازم! یه چیزی که الان بعد از 27 سال بتونم برگردم پشت سرمو نگا کنم و بگم آره! اینو من ساختم! من درستش کردم! من نگهش داشتم! مال منه!

حالا اصن چرا همه ی این داستانا درس شد؟ چون یه حرفایی رو به جای اینکه مستقیم به خودم بزنه، از دهن بقیه شنیدم. نمیخام بگم چقد سخت بود شنیدنش. شاید چون من خودم همچین اخلاقی ندارم، انقد برام مهم بود. یا شاید چون بازم با همه ی تلاشی که من کردم هیچکس چیزی نفهمه، اون بازم درباره ی اونشب و حرفایی که زدیم به بقیه گزارش داد. خب من نظرم اینه که اگه یه چیزی بین دو نفر به وجود میاد، قراره که بین همون دوتا بمونه! ولی خب نظراتمون شبیه هم نبود.

آدم یه وختی سکوت میکنه. واسه همیشه. پیش خودش. پیش بقیه. خوب یا بد، سخت یا آسون، تصمیم میگیری دیگه حرفشو نزنی. ولی اینکه پیش کسی که باید باهاش حرف بزنی، ساکت بشی بعد جاهای دیگه حرف بزنی چیزیه که من از کنارش رد نمیشم.