در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

آواز بلندی تو و کس نشنودَت باز
بیرونی از این پرده تنگ شنوایی

It was the most shocked I've ever been-8

جمعه, ۱۹ شهریور ۱۳۹۵، ۰۲:۲۹ ق.ظ

قبل از اینکه آرشیو یه ساله ام توی بلاگو، غیب کنم، یه پستی نوشتم درباره ی اینکه وختی میبینم شاگردام با چه دقتی کلمه به کلمه ی حرفامو تکرار میکنن، حس میکنم از ترس باید فلج یا لال بشم.

حالا چرا آرشیومو غیب کردم و کم و بیش به این کار ادامه میدم؟ چون همین دو ماه پیش، داشتم کشف میشدم!

توسط کی؟ شاگردم!

حتا هنوزم وختی بهش فک میکنم حالم بد میشه.

چرا حس میکردم باید فلج یا لال بشم؟ چون واقعن چیزه ترسناکیه وختی میبینی یکی دقیقن حرفای تو رو تکرار میکنه. نه فقط اونایی که یه سری تئوری ثابت شده و مکتوبن، شاید بعضی وختا اونایی که نظرات شخصیه خودته!

من اصولن با شاگردام صمیمیم. نه خیلی صمیمی ولی صمیمی. ینی هیچ وخت یادم نمیاد یکیشون منو دیده باشه به روش نیاره یا سلام نکنه و این چیزا. کلن هیچ مشکل خاصی بینمون وجود نداره.

چون من نه بلدم و نه میتونم چیزی غیر از اینی که هستم باشم. ینی خیلی برام مهم نیس که بین همه ی همکارام فقط منم که با شلوار جین یا شلوار ورزشی و کتونی و کوله میرم. ولی درستش اینه که آدم مانتوی فرم برش دار بپوشه با مقنعه و کیف چرم!

از بین شاگردام با چنتاشون خیلی خیلی صمیمی ام، چون از این مدرسه رفتن. ولی با بقیه شون در حد متوسط. تا پارسال خیلی مشکلی نبود، فقط یه عده ای خاصی شماره مو داشتن، ولی پارسال به خاطر مسابقه ها و نمایشگاه و این چیزا شماره مو تقریبن به همه داده بودم. که خب هیچ اتفاق خوبی نیفتاد. یه بار که مامان یکی از بچه ها زنگ زده بود واسه حفظ و نگهداری از شوعرش! مطرح کرده بود که عکس من مفسده داره و مدرسه کلاشو بذاره بالاتر و این چیزا.

حالا اون خیلی مهم نبود چون در اون برهه ی زمانی من جواب درخوری به اون مامانه دادم، ولی اتفاق بعدی که خیلی باعث دردسر شد، یه پیام از یه شماره ی ناشناس با یه لحن بی نهایت گستاخانه بود، که یکی از عکسایی که تو این وبلاگ آپ شده بودو برام فرستاده بود و کلی چرت درباره ی اینکه هاهاها عکساتو تو اینترنت دیدم و فلان. خب البته به خاطر ضریب هوشی متوسطش و نکته ای بهش اشاره کرده بود و از تعلیمات فتوشاپیه خودم سر کلاس بود! کشف کردم شاگردمه!

حالا اینکه چی شد فهمیدیم کیه و البته خانوم مسئولم واقعن کمک کرد و اینکه دختره چقققققققققققققققد ترسیده بود به کنار. ولی اینکه در نهایت فهمیدم کسی باهام این شوخی زشت و مسخره رو کرده که هیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــچ صنمی باهاش نداشتم، خیلی خورد تو ذوقم! ینی واقعن اگه یکی از شاگردام بود که حداقل دوبار بهش خندیده بودم ، دلم انقد نمیسوخت. این یکی از اونایی بود که کاملن معلم و شاگردی بود رابطمون و نمیدونم چه جوری با خودش فک کرده بود ممکنه شوخیش خنده دار و جالب باشه!

انی وی، خوشالم که بعد از دیدن اون عکس به وبلاگم نرسید. چون نمیدونم واقعن اگه اینجا رو پیدا میکرد من باید چیکار میکردم. همین الانم مجبور شدم خیلی سطحی یه توضیحی به خانوم مسئول بدم که اصن نفهمه عکسه از کجا پیدا شده!

با اینکه من بیرون از اینجا، همینیم که اینجام یه وختایی بدتر از اینی که اینجا مینویسم، ولی هیچ دلم نمیخاست و نمیخاد که یه روز یکی از شاگردام یا همکارام اینجا رو پیدا کنه.

نظرات  (۲)

من یه وبلاگ دیگه می خونم اسم وبلاگه خانوم مسئوله !!!
نمی دونم همون مسئول شماست یا نه، ولی تو وبلاگش می نویسه یه همکار نازنین اسمی داریم، فردا حالشو می گیرم، پس فرداش می بینم اومدین یه آ۴ فوش نوشتین!!! 😂😂😂
پاسخ:
عجب!
:))
IT'S SO HORRIBLE 
پاسخ:
Terrible it was