در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

آواز بلندی تو و کس نشنودَت باز
بیرونی از این پرده تنگ شنوایی

9-It was the most jealous I've ever been

پنجشنبه, ۱۸ شهریور ۱۳۹۵، ۱۲:۱۱ ق.ظ

یه چیزی نزدیک 5-6 سال پیش، اون موق که من هنوز دانشجو بودم و زندگیم به شدت در عسر و حرج میگذشت، یادمه یه ماه محرمی بود و من و هـ وایساده بودیم پیش هم داشتیم درباره این مسائل حرف میزدیم. خوبم یادمه که واقعن واقعن واقعن دلم شکسته بود. غمگین بودم. خیلی زیاد.

یه غمی که فک میکنم هیچ وخت از تو قلبم نرفت. درسته که الان دیگه اون اتفاقا و اون روزا برام مهم نیستن. ینی واقعن حتا اگه خیلی جدیم بهشون فک کنم حس خاصی ندارم. ینی دیگه اون نفرت و اون عصبانیت اون خشم زیادی که تا چند ماه همراهم بود و اعصابمو به نازکی یه رشته مو کرده بود، سراغم نمیاد.کلن سر شدم نسبت بهش. ولی غمی که بعد از همه ی اون اتفاقا تو دلم مونده بود، هیچ وخت نرفت.دیگه هیچ وخت نتونستم مث قبل از اون روزا از تهه تهه تهه دلم بخندم و خوشحال باشم.

خلاصه که یادمه در غمگین ترین و دل شکسته ترین و تنها ترین روزای اون موقع، با هـ داشتیم درباره ی یه دختری تو آشناها حرف میزدیم که با پسری که همبازی بچگیای من بود، دوست بودن و بعد از کلی عشق و عاشقی، نامزد کرده بودن و خیلی خیلی خیلی خوشال بودن.

بعد یادمه اون موق من تو دلم خیلی غبطه خوردم به این دختره. خیلی. چون همون موقها من بعد از دوسال با پسری که دوسش داشتم بهم زده بودم و مهم برام اصل این قضیه نبود، این بهم زدنه فقط یه بخشیش بود، انقد که همه چی بد بود! چیزی که منو خیلی خیلی خیلی ناراحت کرده بود این بود که اون ماهای آخری که با هم بودیم، اون یواشکی رفته بود خاسگاری و تصمیمشو گرفته بود. حتا یه هفته قبل از اینکه عقد کنه یه روز کامل ما با هم بودیم و خوش و خرم. بعدش یهویی برگشت گفت دیگه عقد کردم و خطمم عوض میکنم. و این چیزا. فک نمیکنم هیچ وخت اون روز یادم بره که چقــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد گریه کردم. فک کنم یه چیزی نزدیک 20 ساعت همینجوری فقط اشکام میومد.

بعدش یادمه خیلی بهم سخت گذشت. پوستم کنده شد تا تونستم خودمو جم کنم. بدون اینکه هیچکس حتا نزدیک ترین دوستام چیزی بفهمن. هیچ وخت درموردش با هیچ کس حرف نزدم. فقط هـ میدونست. اونم چون دقیقن همون روزی که این اتفاق افتاد تولدم بود و هـ ام اومده بود خونمون و خب فهمید.

ینی کل اون ترم و ترم بعدشو واقعن یادم نیس چیکار میکردم تو دانش‌گا. فقط میرفتم و میومدم. 21 واحدم ورداشته بودم که قشنگ دک و دهن برام نمونه.

بعدش اون موق اینا با وجودی که دختره نتونست بره دانش‌گا و پسره ام نه کار داشت و نه سربازی رفته بود، باهم نامزد کردن و واقعن تو چشمای دوتاشون پر از ذوق و خوشالی بود. یادمه اون موق من وهـ نظرمون این بود که همه ی اینا، درس و کار و سربازی و ... کشک! اینا به بزرگترین آرزوشون رسیدن.

گذشت. من بزرگ شدم. پوست انداختم. درسم تموم شد. کار کردم. آدمای جدید دیدم. با پسرای دیگه ای آشنا شدم. کم و بیش ام از این دختره خبر داشتم.

تا همین یه سال پیش که درست بعد از مراسمای مامان آزیتا و نیما، خبر رسید "س" سرطان گرفته. یادمه اون روز من نشسته بودم وسط هال و یهویی تصمیم گرفتم پترن گوشی مو عوض کنم و وختی مامانم اینو گفت من انقد هنگ کردم که دیگه یادم نیومد پترنه چی بود و گوشیم قفل شد!

امروز، 40 روز از روزی که "س" 25 ساله رو زیر خاک گذاشتن میگذره. و من هنوز وختی بهش فک میکنم خیلی خیلی خیلی زیاد غصه ام میگیره. به خاطر اینکه یه روزی یه وختی یه جایی بزرگترین حسرت من این بود که هیچ وخت نمیتونم جای اون باشم و چشمام اینجوری برق بزنه.

راستش این اتفاق درست وختی افتاد که بازم من زندگیم تو عسر و حرجه و اگه خدا بودم جای اونی که زیر خاکه، با من، باید عوض میشد.

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">