در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

آواز بلندی تو و کس نشنودَت باز
بیرونی از این پرده تنگ شنوایی

چرا خونه ما نزدیک جلال آل احمد نیس؟

دوشنبه, ۱۵ شهریور ۱۳۹۵، ۱۱:۳۲ ب.ظ

1-رد دادم دیگه رسمن. ینی به معنای واقعی خلاص کردم و انداختم تو سرازیری ببینم تهش چی میشه. تو یه وضیتی ام که دیگه خودمم نمیتونم کاری واسه خودم بکنم. ینی همه ی چیزایی که فک میکردم راهه حله تست کردم. خب نبود. دیگه الان بیخیال شدم. اصن من نمیدونم دقیقن چه حالی باید داشته باشم که فک کنم خوبم. خب ینی یه چیزایی در موردش فک میکنم ولی نمیتونم اون شرایطو داشته باشم. نمیتونم. تحت هیچ شرایطی و به هیچ قیمتی نمیتونم. خب چاره چیه؟ همینه که هست! گره ای که افتاده تو زندگیم وا نمیشه! باید قیچی کنمش. الان روی همون لبه ی نازکم. یه جایی که دیگه نه حوصله ی فک کردن دارم نه حوصله ی حرف زدن. ینی واقعن هیچ ایده ای برای هیچی ندارم. نه دلم میخاد کسی رو ببینم نه دلم میخاد با کسی حرف بزنم نه چیزی بخورم نه جایی برم نه به چیزی فک کنم.

2-قبلن فک کنم یه بار نوشتم که من تو زندگی قبلیم دیکشنریی چیزی بودم. این زندگی قبلی رو تو یه کتابی خوندم که درباره ی تناسخ و این چیزا بود. اسمش یادم نیس الان. جوونیام خوندمش. و یادمه اون موق به این نتیجه رسیدم که من تو زندگی قبلیم دیکشنری بودم. احتمالن تو کتابخونه مرکزی یه دانش‌گا. حالا چرا؟ چون اون موق یه جور دیوونه واری عاشق کلمه بودم. کلمه یاد گرفتن و عاشق آکسفورد. همین الانشم وختایی که حالم خوب نیس ینی وختایی که مث الان تو مغزم هوا در جریانه، میشینم کتابای زبان اصلی میخونم یا یه فیلمی چیزی میبینم. نه که مثلن من خیلی شاخ باشم و فلوعنت و این حرفا. من هنوز نمیدونم چرا میگن هد هَپِن! ینی نمیدونم اصن اسم این حالت چیه! شرایطم مث بچه ایه که نه میدونه تلوزیون چه جوری کار میکنه نه اون همه دکمه ی روی ریموت کنترل چیه، فقط میدونه اون قرمزه رو اگه بزنی روشن میشه.

3-همین چند روز پیش، با یکی از این وبلاگ نویسا، رفتیم کافه ای چیزی. حالا نه که من اهل اینجور مراودات باشما! البته وختی رفتم خب ینی هستم دیگه ولی لابد خودم نمیفهمم! در کل منظورم اینه که هنوزم نمیدونم چرا رفتم یا چرا مثلن اون آدم دلش خاسته بیاد منو ببینه. چون من هیچ وخ فک نمیکنم اگه یکی بودم که وبلاگ خودمو میخوندم، حال میکردم باهاش! نه که بگم الان مردم با من حال میکنن میگن بیا بریم بیرون و این چیزا ها، کلن گفتم! از بین وبلاگ نویسا الان دو-سه نفری هستن که من ازشون خوشم میاد، ولی فک نکنم هیچ وخت مثلن برم به هیچ کدومشون بگم بیا بریم بیرون با هم یا این چیزا. انی وی، رفتیم با هم، لیموناد خوردیم! بعدش من درباره ی دیکشنری و این چیزا حرف زدم. ینی چون ازم پرسید تو فقط عکاسی درس میدی؟ گفتم آره. گفت پس چرا اینستا نداری.بعدش خودش گفت قبلنم یه بار ازم پرسیده و من گفتم چون اینکارا واسه خوشالاس که من شبیهشون نیستم.

چه جواب درخوری داده بودم واقعن.

خب ینی واقعنم همینه دیگه. من نه شغلم عکاسیه و نه علاقه ای به عکاسی دارم و نه خیلی عکاس حرفه ای و چیزی ام! چرا عکاسی درس میدم پس؟ چون those who can't do, teach

بعدش پرسید زبانم درس میدی؟ منم گفتم نه! فک کن من زبان درس بدم. من چی حالیمه که بخام برم درس بدم! البته حالا نزد وی انقد خود زنی نکردم، ولی گفتم نه زبان درس نمیدم.گفت آخه همش تو اون وبلاگت خارجی مینویسی و این چیزا. که رسید به بحث دیکشنری و اینکه چقد دلم میخاد یه دیکشنری اصل داشته باشم. که خب هیچ وخت نداشتم. حالا اون آدم رفته واسه من گشته یه دیکشنری اصل پیدا کرده و بهم گفت بیا بگیرش. من چیکار کردم؟ نرفتم. گفت آدرس بده پیک کنمش واست، ندادم! ینی خب دیدم دیگه تهه لش بازیه. گفتم میام میگیرمش ازت. ولی خب نرفتم. ینی نتونستم. خیلی با خودم صبت کردم که برم. ولی نتونستم.

نظرات  (۲)

۱۶ شهریور ۹۵ ، ۰۳:۰۱ هولدن کالفیلد
پاراگراف اول بند سه اصلا یه یاس فلسفی توشه :))
پاسخ:
:))
دیکشنری اصل! حالا اگه تو نمیخوای بگیرش بده به من!
نه که خیلی استفاده کنم ولی جنبه ی سرگرمی داره برام! لانگمن دارم روی گوشی و پی سی....حوصله م سر بره کلمه سرچ میکنم! دو ثانیه بعد هم یادم میره کلمه چی بود و معنیش چی بود!
پاسخ:
میخام!
نرفتم بگیرمش هنوز.

من اکسفورد دارم. عشق آکسفور منو کشته!
:))