در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

آواز بلندی تو و کس نشنودَت باز
بیرونی از این پرده تنگ شنوایی

از گذشتمون جز فراموشی هیچ چیزی نخایم

يكشنبه, ۱۴ شهریور ۱۳۹۵، ۱۱:۵۰ ب.ظ

نمیدونم چمه واقعن این چن روز. جزر و مد شده حالم. یه دقه خوبم نیم ساعت بدم. دو ساعت بیخیالم باز از اول. اصن حال هیچیو ندارم.

دیشب از ساعت دوازده به دوستم پیام دادم و تا ساعت دو داشتیم با هم میچتدیم و یه سری چیزا رو براش تعریف کردم و راستش خیلی حالم بهتر شد. ولی کلن من چون هیچ وخ حوصله ندارم هیچیو واسه کسی تعریف کنم، همیشه وختی حرف میزنم، اولش حالم خوب میشه، اما بعدش باز بد میشه و با خودم میگم اصن چرا گفتم و فلان.

کلن نمیدونم چرا از اینکه بخام یه سری چیزا رو با بقیه به اشتراک بذارم هیچ حس خوبی ندارم. برعکس من مامانمه. همش دلش میخاد با آدم حرف بزنه. حالا نه همش ولی خب دوس داره حرف بزنه دیگه. منم میتونم گوش کنم ولی خیلی حوصله نظر دادن ندارم. به نظرم همه چی "خب که چی" میاد. اونوخ مامانم بهش بر میخوره. حتا این اواخر یه روز برگشت گفت آره تو صب تا شبم تو خونه باشی اصن منو نمیبینی! یسره پای اون وامونده نشستی! که خب وامونده میشه لب تاب قاعدتن. دیگه منم هیچی نگفتم بهش. نمیدونم حالش از کجا خراب بود سر من خالی کرد. منم خودم الان بشقابم به قد کافی پر هست! دیگه پیشو نگرفتم. گفتم ولش کن. کلن من بیشتر وختا درباره اظهار نظرای مامانم هیچی نمیگم چون تقریبن هیچ وخت ما حرف همو نمیفهمیم. ینی مامان من این مدلیه که فک میکنه حرف خودش درست ترین حرفه. خدا نکنه یه چیزی رو بگه و تو باهاش مخالف باشی. عمرن نمیتونی قانعش کنی بابا یه درصد شاید تو داری اشتبا میکنی. اینه که من کلن در مورد چیزایی که خودم به درست بودنشون به نتیجه رسیدم با مامانم حرف نمیزنم. چون واقعن استهلاک داره برام. خدایی مامانم خیلی خوبه ها! خیلی. ولی خب این اخلاقش نمیداره آدم باهاش صمیمی شه. ینی من واقعن همیشه فک میکنم اینایی که با مامانشون صمیمین چقد خوش بحالشونه.

کلن من تو زندگیم تا حالا فقط با همون دوستم میثم صمیمیه صمیمی بودم. بعد از اون هیچ وخت دیگه هیچ کس تو زندگیم نبود که بتونم بگم رابطه ای شبیه میثم باهاش داشتم. ینی الان که فک میکنم میبینم من همههههههههههههههههه چی رو به میثم میگفتم. همه چی. حتا پیچوندنا و مسخره بازیایی که تو دانش‌گا در میاوردیم. چون اونم خیلی مث عالم و آدم فک میکرد هنر خوندن جذابه و زیاد درباره ی درس مرسای من میپرسید، بعد من همش تو پیچ و دودر بودم. حتا یادمه یه کلاس حجم داشتیم که استادش معاون دانشکده ام بود، بعد ما بهش گفتیم اون روز ما فقط همین یه کلاسو داریم بیا به جای هر هفته بکنیمش یه هفته درمیون و به جای دو ساعت، چار ساعت بمونیم، اونم به خاطر برنامه ها و جلسه های خودش استقبال کرد.وای چقد میخندیدیم تو این کلاسه. ینی انققققققد مسخره بازی و پیچش و دودر را انداختیم تو این کلاس که از ترم بعدش این استاده یه رب یه بار حضور غیاب میکرد! :)))))))  بعد دقیقن هر هفته شب قبل از کلاسای این، میثم شیفت بود و یا زنگ میزد تا صب چرت میگفتیم یا انقد اس ام اس بازی میکردیم که من انگشتام له میشد. اونوخ صبش نمیتونستم برم یونی. فک کنم کلن چاربار رفتم. بعد میثم از اون وختی که فهمید من همچین واحد کوفتیی دارم گیر داده بود که باید اون نقش برجسته ای که درس کردی رو بدی به من. ینی اولش منِ دیوونه بهش گفتم آره همچین حرکتی باید بکنیم تو این کلاس و مث عمله ها گچ درس میکنیم و گل لقد میکنیم و این چیزا. اونم دیگه ول نکرد. ینی ممکن بود استادو بتونم بپیچونم ولی میثمو نه. هیچی دیگه از شیش صب که میخاس شیفتو تحویل بده به من زنگ میزد که خاب نمونی! خاب نمونی! خاب نمونی! کلاس داری!

لعنتی خب تو نبودی مگه دیشب تا چار صب با من ور ور و هر و کر میکردی؟ چیکارم داری الان؟ بذا بخابم دیگه!

آخرشم یادمه انقد نرفتم کلاسو که نمیدونستم یه تایم خاصی هست که اینا کارار رو جم میکنن میذارن تو کوره و این چیزا. من واسه خودم خوشال یه کیلو و نیم گل برده بودم خونه، داشتم خیلی با دقت کنده کاری میکردم. هیچی دیگه رفتم دمه استاد صنای دستیا رو دیدم و لای کارای اونا کارمو فرستادم پخت.