در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

آواز بلندی تو و کس نشنودَت باز
بیرونی از این پرده تنگ شنوایی

مث بارون روی شیشه

جمعه, ۱۲ شهریور ۱۳۹۵، ۱۰:۰۸ ب.ظ

تازگیا جایی خوندم که شهریور یه نسخه ی طولانی از غروب جمعه اس.

حالا دیگه فک کن غروب جمعه ی کوتاه تو غروب جمعه ی طولانی چه حالی میده به آدم.

البته آدم اگه آدم باشه، این شرایط زمانی براش خیلی اهمیتی نداره، میشینه به زندگیش میرسه. ولی خب من الان تو موده "به زندگیم نمیخام برسم ببینم چه گهی میخاد از توش در بیاد" ام.

ینی کلن درک نمیکنم که چرا آدما دوس دارن تو همیشه تو مودی باشی که اونا باهاش حال میکنن. از مضرات زندگی اجتماعی اینه!

ینی به خودم باشه همیشه تو مود ولش کن و خب که چی و این چیزام. که خیلیم ایده آله. ولی خب نمیشه که همیشه زندگیت تو نقطه ی عطف باشه! همیشه یه کاری درسی خانواده ای دوستی چیزی هس که مجبوری مودتو بخاطرش عوض کنی.

حالا بدتر از اینا میدونی چیه؟ اینکه یکی تو رو یه مدتی تو یکی از مودای ممکنت ببینه بعد فک کنه این دیفالت ستینگه توئه و فلان. ینی واقعن این آدما حرص دربیارن. حالا نه همشون. بضیاشونم خلن. عده ی انگشت شماری هم احمق.

مثلن من یادمه تو دفتر که بودم همه دسته جمی فک میکردن من یه چیزیم هس. مخصوصن رئیسم. همشم هی اینو گوش زد میکرد. بعدن یه روز که من و یکی از همکارام با هم تو دفتر تنها بودیم من چارزانو نشسته بودم رو یکی از میزا داشتم یه چیزه مسخره ای برا این دختره تعریف میکردم یهو رئیس اومد تو و چشماش از حدقه زد بیرون. به نظرم فک میکرد مثلن من کلن میوتم !

یکی دوبارم با اشکان با هم برگشتیم و تا سر خیابون هر و کر کردیم. کلن خل بود پسره. البته دومتر قدش بود. از این لحاظ ایده آل بود، ولی خیلی چیز مغز بود. بعدن سیصد بار سر میز ناهار این هی میگفت آره یه سریا تو جم ما هستن که شخصیت واقعیشون این نیس! حالا چرا؟ چون این دیوونه ها سر میز ناهار میشستن درباره ی یه سری مزخرفاتی که من واقعن درکی ازش نداشتم بحث میکردن و خیلیم براشون مهم بود که همه نظر بدن. ینی مثلن یه بار نشستن یه ساعت درباره ی اینکه چه جوری بدون فر یه غذایی که به فر احتیاج داره رو میشه پخت. خب این آخه اصن جای بحث داره؟ بعد مثلن هی این میگفت اینجوری کنیم اونجوری کنیم و اشکانم برگشت گفت آره باید به سیستمی درس بشه که حرارتو اینجوری منتقل کنه و اونجوری روشن بشه و فلان منم بش گفتم ببین شاید باورت نشه ولی این سیستم خیلی وخته اخترا شده اسمشم فره!

والا! ینی هر روز ما این بساطو داشتیم البته خب من خیلی برام مهم نبود. چون فقط نگا میکردم. بعدن  یه بار سر یه کاری من یه شخصیت دیگه مو نشونن اشکا دادم که فک کنم خیلی خورد تو ذوقش. ببین خیلی پسر خوبی بودا. خیلی میخندیدیم با هم ولی خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــسردی بود برا خودش. قشنگ مث ماهی. از اون ور رئیس یک آدم عجول بدو بدویی بود که دهن منو سرویس میکرد واسه هر کاری، اونوخ یه حرکتی رو من باید با این اشکان با هم انجام میدادیم، سه ساعت من براش همه چیو ایمیل کردم و نوشتم، گفت نمیفهمم چی میگی! پاشو بیا حضوری بگو! بعد وسط حرفای من نشسته سیب میخوره! ینی میخاستم با آرنج بزنم تو دهنش. البته الان دقیقن نمیدونم به خاطر اینکه سیب میخورد میخاستم بزنمش یا به خاطر اینکه مث ماهی نگا میکرد. چون واقعن سیب خوردن یکی از حرکتاییه که من هیچ درکی ازش ندارم. هیچی دیگه یکم خشونت کردم باهاش و سیب دندان زده از دستش به خاک افتاد و این چیزا!

یکی دیگه از وختایی که با شخصیت منحصر به فردم عده ای رو تت تاثیر قرار دادم، ترم شیش دانش‌گا بود. که استاده انقـــــــــــد بهش فشار اومده بود تا دو ترم بعدش برا همه تعریف میکرد که فلانی بعد از شونزده سال تدریس اولین کسی بوده که با من به مشکل خورده. ینی واقعن وختی اینو شنیدم دلم براش سوخت. البته اولش قاه قاه خندیدم. چون اون موق هنوز هار هار خندیدن مد نبود.

بعدش هیچی دیگه این استاده فک میکرد من همیشه همون جوری گهم، تا روز آخری که منو میدید روشو میکرد اونور. که خب اینجاها دیگه براش متاسف شدم.

نظرات  (۱)

استادم استادای قدیم!
پاسخ:
البته من قدیما نبودم،
ولی خب میشه گفت آره!