در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

آواز بلندی تو و کس نشنودَت باز
بیرونی از این پرده تنگ شنوایی

ساعت نوزدهو نوزده دقه اس. ینی کلی صب کردم که ساعت به این عدد برسه تا بیام اینجا بنویسم! چون میدونی؟ شگون داره! مثلن نوزده و نوزده خیلی لحظه ی طلاییه تو زندگی. نمیدونم واقعن کسی هست که به این چیزا اعتقاد داشته باشه یا نه. من که ندارم. همینجوری الکی گفتم. مثلن خاستم کول باشم. که خب ابسلوتلی نیستم. کول بودنم نمیاد. هیچیم نمیاد. به جز دپ بودن. الان میتونم بهترین دپ دنیا باشم. ولی چون دنیا پر از دپه، من به چشم نمیام. آدما دنبال خوشالان. کسی از دپا خوشش نمیاد. که خب به جهنم. چیکار کنم؟ والا من دپم که نبودم کسی از من خوشش نیومده بود. بیشتر من از بقیه خوشم میاد که از یه سنی به بعد همه میدونن نتیجه ی این خوش اومدنای 50 درصدی چیه دیگه. اگه نمیدونی که خوشبحالت. دنبالش نباش. قرار باشه بفهمی میفهمی. و اگه تا الانا نفهمیدی احتمالش هس که هیچ وخ نفهمی.

اینجور فهمیدنا مث ویروسه. مثلن یه سری ویروسایی رو تا یه سن خاصی باید بگیری، مریض شی، تب کنی، ایمیون بشی. اگه بعد از اون سن بیاد سراغت دو حالت داره. یا نمیگیری یا اگه بگیری میمیری!

که البته برای اطلاعات بیشتر در این مورد با پزشک مورد اطمینان خود مشورت کنید.

چون من دکتر نیستم که. همینجوری تجربی به این نتایج رسیدم. میتونم یه مشت علف بهت معرفی کنم بگم بریز تو قوری دم بکشه بعدش صاف کن سرتو باهاش بشور، سرگرم شی.

ولی کلن اشتبا کردم که دکتر نشدم. خیلی فانه. الان میتونستم به اوری سینگل پیشنت که تو مطبم بود بگم اوه اوه داری میمیری که! بعدش که قشنگ یارو زردی جفتی چیزی میکرد میگفتم خب حالا به این زودیا نه. ولی داری میمیری دیگه کم کم. امروز نه فردا!

بعدشم احتمالن یاروئه فشی چیزی میداد که خب به درک. شعورش در همین حد بوده قاعدتن. هرکسی جرات شنیدن واقیتو نداره. بیشتر دوس دارن بهشون بگی همه جات داره مث ساعت کار میکنه و تا انقلاب مهدی هستی. ینی منظورم اینه که مردم از همه چی ناراضین باز دو دستی بهش چسبیدن. درک نمیکنم. الان من از همه چی ناراضیم و به چیزی نچسبیدم.

خب! چسبیدم به صندلی لب تاب. ینی لب تابم از این مدلاس که یه صندلیم سرش داره! یا تهش! خب منظورمو میفهمین دیگه. صندلیی که میذاریم دمه میزی که روش لب تابه. به اون چسبیدم. حالا چسبیده ی چسبیده ی که نه. چون من یبسی چیزیم، خیلی چسبندگی وجود نداره توم. که خب بازم به درک.

۹۵/۰۶/۰۸

نظرات  (۱)

چی بود اینا که نوشتی :))
داشتم دنبال بخش مربوط به عنوان میگشتم انگار اصلا نبود، سرکاری بود؟ خخخخ :))

اون مهمون یا واسه دیدن خودتون اومده فقط...یا اینکه میترسه شمام برین شام بمونین :))
پاسخ:
نخیر اصل مطلب همون عنوانه
آخه خونشون تا خونه ما قشنگ یه ساعته!
مثلن ده شب میخاد بره خونه؟!
گشنه؟!