در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

آواز بلندی تو و کس نشنودَت باز
بیرونی از این پرده تنگ شنوایی

شیطونه میگه درشو بذار، برو بخاب!

دوشنبه, ۱ شهریور ۱۳۹۵، ۰۳:۳۹ ق.ظ

ساعت یه رب به سه ی صبه. من هنوز دارم اون کاتالوگه رو درس میکنم. تا صبم بیدار بمونم، موندم. ولی باید تموم بشه. خسته شدم دیگه. خیلی وخته که هیچی برام انقد مهم نبوده که بخام به خاطرش یه شب تا صب بیدار بمونم تا تموم شه. اینجور خر کاریا مال یونی بود. اونم چون من در طول ترم سرم به تهم پنالتی میزد و همه کارام میموند واسه شبای ژوژمان. دقیقن اون شبی که همه بچه زرنگا کاراشونو پاسپارتو کرده بودن و رفته بودن چرا!

البته یه بارم یادمه سر گه بازیای اون رئیس عقده ایم تو دفتر قبلی در حالی که 20 ساعت بود نخابیده بودم نشستم یه سری جفنگو تو خونه درس کردم فردا هشت صبش پرت کردم جلوش. خیلی آدم عقده ایی بود. واقعن الان در این برهه ی زمانی که بهش نگا میکنم میبینم خیلی بنیه داشتم که اون اخلاقای تخیلی شو تحمل میکردم. روانی بود قشنگ. البته خب اونم قطعن همچین نظری داشت نسبت به من! که به لگن خاصره ام خب!

حالا اینکه این کاتالوگه داره انقد طول میکشه میدونی دلیلش چیه؟ غیر از اینکه من عصبانیم و کلن همه چی به لگن خاصرمه و کرفس شدم و دقیقن نمیتونم بهت بگم حتا سه تا رنگ اصلی چیه، اینه که همیشه لحظاتی وجود داشته در زندگی کاری من که ورداشتم یه کاتالوگی بروشوری چیزی رو مسخره کردم و با چندش لب و لوچه مو مچاله کردم که خاک برسر طراحش! نکرده حداقل فلان جای عکسو درس کنه. حالا دلم نمیخاد یه روز یکی ورداره این کاتالوگو بگیره دستش بگه خاک برسر نکرده فلان جاشو درس کنه! ینی نه که برام مهم باشه فش ندن بهم، منکه عمه ام و ملوم الحال. ولی دوس ندارم کسی بتونه یه ایراد ضای از کارم بگیره. یه چیزی که ملوم باشه از رو گشادی درستش نکردم!

وای چقد بی ادب شدم. اون شبی داشتم با عصبانیت درباره ی یه چیزی واسه علی توضی میدادم مامانمم بود، گفتم مرتیکه انقد بیشوره تا اسم فلانی رو آوردم خایه کرد و گفت باشه! پیگیری میکنم! حالا نمیدونم مامانم شنید به روی خودش نیاورد یا نه! بعدش فک کردم حالا اصن مامانم هیچی! چی بود این من جلو علی گفتم؟!

ینی منظورم اینه که بخای بسنجی عموم مردم نمیفهمن خیلی چیزا رو ولی من همیشه تزم اینه که چیزی رو که من میفهمم اشتباس حتا اگه یه نفر دیگه ام بدونه باید درستش کنم. خیلی تز احمقانه ایه البته. چون تعداد آدمایی که میفهمن کمه.

میدونی حال این روزام شده شبیه حال اون روزای میثم. بهش میگفتم خاکشیر. حتا هنوزم با همین اسم دوتا شماره دارم تو سیم کارتم. چن وخ پیشم یه اکانت تلگرام با یکیش ساخته شد. ولی هم اسمش یه چیز دخترونه بود هم اینکه بعد از 24 ساعت حذف شد. نمیدونم اگه به اسم خودش بود، چیکار میکردم. فک نکنم پیامی چیزی بهش میدادم. بعد 4-5 سال فک نکنم اصن اون منو یادش باشه! ولی من خیلی خوب یادمه. هنوز 2 تا عکسم ازش دارم تو سوراخ سنبه های لب تاب. میثم عشق عکاسی بود.

بهش میگفتم خاکشیر چون ده دقه با هم چرت میگفتیم میخندیدیم بعدش یهویی اون ساکته ساکت میشد. بهش میگفتم مث خاکشیر میمونی همش باید هم بزننت که ته نشین نشی. چقد بهم خندید وختی گفتم ته نشین میشی. آخی! میثم خیلی مهربون بود. یه بارم تو کافی شاپ من یه چیزی گرفتم که یادم نیس، اون آب آلبالو. بعدش که آوردن لیوان اون بزرگ و خوشگل بود مال من کوچیک و زشت. بهش گفتم من اونو میخام!

میدونی میثم تنها کسیه که وختی من این چیزا ازش یادم میاد، تو دلم هیچ حس بدی ندارم. همیشه با خوشالی یادش میفتم. چون واقعن واقعن واقعن بهترین دوستم بود. بهترین پسری که تو همه ی عمرم دیدم. هنوز بعد از این همه سال اون حجم پر و قشنگ صداش یادمه. دستای بزرگش که دو برابر دستای من بود. چشمای قشنگش. مهربونیای خاصش. این همیشه بودنش و رفیق بودنش.

یه روزایی مث الان، که اینجوری تهه چاله ام، دلم میخاد که کاش الانم بود. میشد بهش زنگ بزنم و بیاد.

راستش اینکه امشب دلم خیلی گرفته. خیلی. دلم میخاد بشینم فقط گریه کنم. دلتنگی بدترین درد دنیاس. بدترش اینکه بدونی واسه بعضی چیزا همیشه دلتنگ میمونی.همیشه.

نظرات  (۷)

اینکه کم کم سبک نوشتارت داره هرچه بیشتر به اون سبک موردعلاقه ی من نزدیک میشه (با فحش های زیاد) یه بحثه، اینکه هرروز دارم بیشتر به این پی میبرم که صدا و کلهم مجموعه ی صوتی شنیداری شنوایی حنجره ای کلامی برای دخترا چقد تاثیرگذاره یه چیز خیلی متفاوت تریه (همون افسانه ی دخترا از گوش عاشق میشن پسرا از چشم)! برعکس بیشتر چیزا که جنسیتیش میکنن و نیستن این یکی گمونم تفاوت جنسیتی توش باشه! موضوع جالبیه!
پ.ن: این خاکشیر چه خوب صفتی بود! و اینا که خاکشیرن چه خوبن! همشون نزن ولی؛ بذار خوب که ته نشین شدن فقط خیره شو بهشون! بعد اگه تخم شربتیم باشی تو عم غرق میشی تهش!
پاسخ:
بی ادب
:))
جک فرزند! این از گوش عاشق شدن منظور صدا و تن.صدا نیس، منظور اینه که با وعده وعید و قربون صدقه و حرفای عاشقانه،
:)
خاکشیرو باید هی هم بزنی دیگه. نزنی لجن میشه.
خب اونم هس واس خاطر همین کلامی هم اون تهش گفتم اما تن صدا و اینام هس واقن!!! آخه من این دخترا رو میبینم مثلا میپرسم ازش خب چیشو دوس داشتی بعد امکان نداره یه اشاره به صداش نکنن!! بعد برا من عجیبه! نه که صدا مهم نباشه ولی جزو اولویتا نیس طبعا!! حالا باس تحقیق بیشتری انجام بشه :))
حالا تو یه بار نزن ببین چی میشه :)
پاسخ:
حالا در کل.ولی آره!
من دقت میکنم همیشه آدمایی که صدای خوب داشتن برام در اولویت بودن.
:)

تو خاکشیری؟
لازم دونستم بگم نمدونم چرا اینجارو هرچقدر پستها طولانی تر میشه من خوشال تر میشم :دی
خاکشیرا یه همزن بیست و چهار ساعته لازم دارن :|
پاسخ:
:)
جدن؟
ولی من حس میکنم الان شورت بلاگ مده!

من جلو اونا که دورن ازم، تخم شربتی ام اما هرچی بهم نزدیکتر میشن بیشتر ته نشین میشم و همونطور میمونم.
پاسخ:
هاهاها
جک!
میخاستم یه جواب درخور بدم به این کامنت، حیف که خانواده رد میشه!
:))))
هوم خب بستگی داره طرف چجوری بنویسه که آدم خسته نشه وختی میخونه!
پاسخ:
ینی واقعن من یه جوری مینویسم که خسته نمیشه طرف وختی میخونه؟
هوم. دلتنگی واسه چیزی یا کسی که بدونی واسه همیشه آرزو به دل میمونی براش خیلی غمگینه. اما خب باید باهاش کنار اومد. باید فراموشش کرد. نباید بذاری مزمن بشه.
پاسخ:
میدونم سلمان!
ولی وختی تعدادش زیاد میشه، لوپ میشه، دیگه نمیشه باهاش کنار اومد.
من واقعن خودم از اینکه بخام توی چیزی گیر بیفتم، اونم چیزی که ربط به احساسم و روحم داشته باشه متنفرم!

:))
مزمن!

اییی بابا! میدونی که من چقد مشتاق این درخورام بعد میسوزونی دلمو :)))
پاسخ:
:))

اگه کمی هوش و خلاقیت داشته باشی میتونی حدس بزنی