در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

آواز بلندی تو و کس نشنودَت باز
بیرونی از این پرده تنگ شنوایی

دیشب برای اولین بار توی خونه، توی اتاقم سیگار کشیدم. ساعت چاهار صب بود. یه جوری توی مغزم پر از جنون شده بود که دلم میخاست سرمو بکوبم به دیوار. پاشدم رفتم سر جیب علی. فندکشو وردشتم و یه سیگارم از کمدم. پنجره رو تا ته وا کردم و همونجوری سر پا وایسادم به سیگار کشیدن. همه اش شاید پنج دقه طول کشید. بعدش گلوم بدجوری میسوخت. ولی مغزم سبک شده بود.

خابیدم. ساعت 5 صب.

صب که پاشدم دهنم تلخ بود. بد مزه. با چشمای بسته رفتم سر کمدمو آخرین آدامسی که تو جعبه ی نارنجی مونده بودو ورداشتم. یه دوساعتی همینجوری خاب و بیدار تو تختم لولیدم.

بعدش دیگه زندگی شرو شد. گوشیمو از فلایت مود در آوردم. دیدم چارتا میس کال از مدرسه و دوتا از صاحب کاتالوگ دارم. کلی ام مسیج تو گروه بچه ها بود. الهام نامزدی عقدی چیزی کرده. الی عکساشو منتشر کرده حالا یکی یکی دوستان میان تبریک میگن.

از ساعت 5 نشستم که این کاره لعنتی رو تموم کنم ولی خب تموم نمیشه. ینی فقط فایلش جلوم بازه نگا میکنم. حال ندارم دس بزنم بهش.

چایی خوردم. سه تا پشت هم. الانم زغال اخته! از قصد اون کمرنگاش یه گسیه خاصی داره رو میخورم. بذارید براتون اعتراف کنم که خوشی این لحظه ی من شده همین چارتا دونه زغال اخته!

حالا برای خیلیا همین دونه های قرمز میشه سوژه ی عکسای مکش مرگ مای اینستاگرامی. برای من ولی نشخاره این لجظه های سنگینه لعنتیه دمه غروبه. که این روزا منو تا مرز جنون میبره. نمیخام بگم همه ی اونایی که از زغال اخته و نوتلا بار و دکوریای ایکیا عکس میگیرن و میزارن تو اینستاشون، از تهه تهه تهه دلشون دارن حال میکنن با اونا، به من هیچ ربطی نداره اصن! که کی با چی حال میکنه ، من حرفم سره خودمه! سره حاله خودمه! که نمیتونم با این چیزا حال کنم. با هیچی حال نمیکنم. اون بخش الکی حال کن زندگیم از کار افتاد. البته اصن مطمئن نیستم هیچ وخت درس کار کرده باشه. همیشه واسه منه لعنتی مهم بوده که اتفاقا واقعی باشه! دل خوش کنک نباشه. الانم بلد نیستم دلمو به چیزای الکی خوش کنم.

نمیدونم شاید چون همه ی لبخندا و نگاها و حرکتای دل خوش کنک زندگیمو خرج کردم. و الان دیگه چیزی تو دست و بالم نیس. اینکه انقد از درس کردن این کاتالوگ طفره میرم واسه همینه. چون اینجوری عصبی نشستن پای لب تاب منو یاد 6 سال پیشم میندازه که چه جوری با اشکایی که بند نمیومد میشستم لوگو طراحی میکردم و سلول اندازه میگرفتم واسه طراحی وب. فقط چون 6 واحد بود و اگه میفتادم میشدم نه ترمه. این خشم زیادی که توی وجودمه منو یاد اون روزا میندازه. اون موق فک میکردم اگه کارام تموم بشه، اگه هیشکی نفهمه من اونقد عصبانیم که میتونم خرخره شو بجوئم، اگه هر چی هستو توی خودم نگه دارم، یه روزای بهتری میاد. ولی واقیت اینه که هیچی بهتر نشد. فقط من اونقد فرسوده ام که الان نمیتونم کاری برای بهتر شدن هیچی انجام بدم.

دیشب که داشتم سیگار میکشیدم و به چراغای تهه شهر نگا میکردم یاد فرناز افتادم. که چه جوری تِرَکش میکرد. تو اینستای این و اون. آمارشو داشت. یادمه حتا یه بار یه عکسی برا من فرستاد گفت تو عینک دختره رو نگا کن! رفلکس ماشین میلاده! با خودم فک کردم این اینستا و فیس بوک و کوفت و زهرمار این روزا چقد زندگیا رو گه تر از قبل کرده. حتا اگه نخای بدونی، باز یهویی یه اسمی تگی آدرسی چیزی تو رو میرسونه بهش. البته من هیچ وخ نتونستم اونی که فرناز میگفتو تو عینک دختره ببینم، ولی برام جالب بود.

تو دنیای ما، تو این آدما، گم شدن خیلی راحته. بعضی وختا یه نفر خودشو یه جوری برات گم میکنه که هیچ وخت دیگه نمیتونی پیداش کنی. حتا اگه یه جایی وسط این صفر و یکا، شماره های آشنا و نا آشنا، عکسای لایک خورده و ریکوئستای لینکد این و فیس و بوک اسمشو، جمله هاشو، قیافه شو و آدرسشو ببینی، باز نباید بگی که شناختیش. میشناسیش. یه روزی حتا آشنا بودین با هم. آدمایی که با کاراشون، با حرفاشون با رفتارشون خودشونو گم میکنن بین بقیه ی غریبه ها، دیگه غریبه محسوب میشن. پیدا کردن یکی که گم کرده خودشو، احمقانه ترین کار دنیاس.  

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">