در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

آواز بلندی تو و کس نشنودَت باز
بیرونی از این پرده تنگ شنوایی

این سجاد مردانی چقد خوشتیپه!

شنبه, ۳۰ مرداد ۱۳۹۵، ۱۱:۰۵ ب.ظ

ده ساعته نشستم پای لب تاب واسه درس کردن این کاتالوگ لعنتی که بختک شده رو زندگیم. ینی چار صفه اش تموم شده این چار صفه ی دیگه شو واقعن حوصله ندارم دیگه. انقد که باید وخت بذارم عکس پیدا کنم و کلی ادیت و رتوش اون عکسا وخت میگیره. اه. الان سی ساعته دارم تو فایلام میگردم اون یکی قبلیه رو که من فقط روش لوگو گذاشتمو پیدا کنم متناشو کپی کنم!!! ینی اگه نشسته بودم تایپ کرده بودم تموم شده بود تا الان. اما یه جور احمقانه ای دارم اصرار میکنم واسه کپی پیست. نمیدونم چرا من عاجزم از تایپ کردن تو فتوشاپ. اصن تا به تایپ میرسه من حاضرم بشینم تو ورد و هرچی استایل بشکنم و هر کاری که میشه بکنم و فقط ببرم اونجا پیست کنم! یه جور مریضی روانی باید باشه. چون همین روانی بازیاس که باعث شده من الان کارم انقد طول بکشه.

از اون ورم این خانوم مسئول ر به ر میگه برنامه کلاس چارشنبه رو بگو. منم بهش گفتم نشستم هنوز پای برنامه هه. اصن نمیدونم چرا هیستریک شدم نسبت به حرفاش. میتونستم با سختی بشینم این هفته باهاش ور برم یاد بگیرم ولی حال نکردم. گفتم نمیرسم این هفته بیام.

حالا از اون روز هی میگه برنامه رو بگو! رو اعصابمه. انگار من میخام بپیچونمش. خب گفتم میام میام دیگه. دیگه برنامه عنه؟

حالا ببخشید دیگه فشار روانی روم زیاده بد دهن شدم! ینی واقعن دلم میخاد این هفته ام تموم شده بره، یه دوهفته نفس بکشم. که من چشم آب نمیخوره.

ینی داغونم واقعن. داغون به معنای واقعی کلمه.اعصاب که فاک. این وسط یه درد بدی تو قفسه سینمه که نمیتونم حتا عمیق نفس بکشم. ینی نمیدونم مال قلبه یا اثنا عشری جایی. چقد من دکترم! اثنا عشرو از کجام در آوردم واقعن؟ ولی داریم! همچین چیزیه حالا اینکه جاش کجاستو نمیدونم!

از اونورم که مامانم داره یه سری تزای احمقانه میده واسه ادامه ی زندگی که من واقعن عصبی شدم. ولی کسی به عصبیت من اهمیت نمیده. ینی قشنگ هرکی هر ایده ای داره واسه له کرن من داره تو این چن روزه به کار میگیره که جای تقدیر داره واقعن.

دیروز یه مدت زیادی رو وایسادم از پنجره ی اتاقم به پایین نگا کردم و با خودم فک کردم ارتفاع، ارتفاع قابل قبولی نیس که فک کنم اگه بپرم حتمن تمومه. نمیخام علیلی چیزی بشم. باید برم پشت بودم. یه تصویر خیلی شفافی دارم از پریدن از لبه ی دیوار پشت بوم. و واقعن واقعن واقعن نمیتونم وسوسه ی آرامشی که بعد از فرود رو موزاییکای کف حیاط میاد سراغمو نادیده بگیرم.

ینی واقعن یکی از برنامه هامه. خیلی جدی دارم بهش فک میکنم. و خیلی از همه ی وختای عمرم حس بهتری بهش دارم. یه جورایی انتخاب اصلیم الان اینه. که تمومش کنم. چون دیگه نمیتونم شرو کنم

۹۵/۰۵/۳۰

نظرات  (۳)

رابطه سجاد مردانی با متن چی بود اونوقت؟؟
پاسخ:
هیچی
یهویی یادم افتاد!
گفتم تیتر بزنم به هوای اسمش ملت بیان وبلاگ من!
:))))))

از این وبلاگ زردا شدم!
:))
وبلاگ زردا چیه اونوقت؟؟ :))))))
پاسخ:
:))
از این وبلاگا که الکی یه چیزایی تگ میکنن که بیان تو سرچ گوگل.

مث این نشریه های زرد. که تیترای دری وری میزنن.
:)))
یکی از معدود خوبیای سربازی برا مردا اینه که تز دادن برا ادامه زندگی به مدت دو سال حواله میشه به چپ.
چرا میخوای خودتو بکشی؟ منم شاید خودمو بکشم یه روزی ولی نه تا قبل 40 سالگی.
پاسخ:
فیل! من اگه پسر بودم قطعن میرفتم سربازی. خیلی فرصت مغتنمیه!

چون صلاح فعلن تو مردنه!
:)

این امید به زندگی تا 40، دلیلش همون دوتا چپ و راستیه که تو داری و من نه! اگه جای من بودی توام تا قبل از چل سالگی میکشتی خودتو!