در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

آواز بلندی تو و کس نشنودَت باز
بیرونی از این پرده تنگ شنوایی

سخن نو آر که نو را حلاوتی دگر است

پنجشنبه, ۲۸ مرداد ۱۳۹۵، ۱۱:۱۸ ب.ظ

امروز روز جهانی عکاسیه. راستش اینکه از پارسال میخاستم برا امروز یه پست ویژه بذارم. ولی خب همیشه اونجوری نمیشه که آدم میخاد. این چن روزه down down down deep in a hole بودم.

و خب دیگه جوون نیستم که بتونم زود خودمو نجات بدم. ینی نه زورشو دارم و نه انگیزه شو. وختی جوونی همه چی فرق میکنه آدم زور داره، زورشو میزنه تلاششو میکنه براش مهمه که ته چاله نمونه. ولی وختی دیگه جوون نیستی نجات پیدا کردن سخته. شایدم چاله ها بزرگ تره. نمیدونم.

یه وختی آدم از یه ماجرهایی میاد بیرون که بعدن بهش نگا میکنه میبینه خیلی سخت بوده! ولی یه وختایی تو گل چیزایی گیر میفتی که فک نمیکردی. الان من تو شرایطیم که نمیدونم واقعن بهش اهمیت بدم یا نه! ترجیحم اینه که اهمیت ندم ولی رفتارم یه جوریه که دارم اهمیت میدم.

و در حال حاضرقدرت تشخیصم صفره. ینی کرفسی چیزی شدم. نه حوصله دارم فک کنم و نه دوس دارم. میگم که! همون مسئله سن و سال و این چیزاس. الان اگه جوون بودم مث خری، یابوی امام زاده داوودی چیزی، خودمو به زورم که شده میکشیدم بالا چون فک میکردم اون بالاها خبریه لابد. ولی نیس. الان میدونم که هیجا تقریبن هیجا هیج خبری نیس. مطلقن هیچ خبری. اینجوریه که نشستم دیپ دون یه چاله و زندگی میکنم.

نظرات  (۲)

۲۸ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۲۳ فروشگاه فایل پوشه
درد مشترک
پاسخ:
:\
شما که هنوز جوونید 
کو تا پیری؟ 
تلقین نکنید به خودتون :)
پاسخ:
جوونی به دله برادر
به سن نیس