در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

آواز بلندی تو و کس نشنودَت باز
بیرونی از این پرده تنگ شنوایی

امروز به اندازه ی همه ی عمرم گریه کردم

چهارشنبه, ۲۷ مرداد ۱۳۹۵، ۰۲:۲۰ ق.ظ

فکر من پر از اشتباه است، با اشتباه شکل گرفته است. من اشتباه فکر می کنم پس اشتباه عمل می کنم و نتیجه اشتباهی می گیرم. اشتباه فکر می کنم که راست گفتن کار خوبی است و چون خودم وقتی راست می شنوم، لبخند به لبم می آید و احساس ارزشمندی می کنم که لابد بخاطر ارزشم دارم راستش را می شنوم پس بقیه هم دوست دارند راستش را بشنوند. اما بقیه، خیلی از بقیه، علاقه ای به راستش ندارند و علاقه مند به دروغ ها و بازی های پردروغ و معماها و با دست پس زدن و با پا پیش کشیدن هستند.

اشتباه فکر می کنم که همه مثل من وقتی کوچکترین احساس دوست داشتنی از بقیه می گیرند خوشحال می شوند که در واقع بقیه، خیلی از بقیه درکی از دوس داشتن و دوست داشته شدن ندارند. فقط یک مشت دری وری و تکه کلام های تکراری توی دهنشان میچرخد که به عالم و آدم پرتابش میکنند. بقیه فقط به یه کس خاص نمیگویند عزیزم!

من اشتباه فکر می کنم که یکسری چیزها معنی خاصی دارند در حالی که بقیه، خیلی از بقیه فکر می کنند همان چیزها همینطوری هستند، بدون معنی خاصی. اشتباه فکر می کنم که وقتی بتوانی با کسی خودت باشی، همه دیوانه بودن ها و ناامنی ها و گه بودن هایت را نشانش بدهی و آن آدم را امن بدانی حتما آن آدم از دانستن این که امن است خوشحال می شود، اما بقیه، خیلی از بقیه علاقه ای به امن بودن ندارند، علاقه ای به دیدن دیوانگی و گه بودن شما ندارند و فقط به ورژن گل و بلبل و خوشحال و شاد و خندان شما متمایل هستند. اشتباه فکر می کنم که اگر کسی با لبخند هزار واتی اش کنار شما نشسته بود و شما را خیره ی خودش کرده بود قرار است تا ابد همانجا کنار شما بنشیند و با لبخندش همه جا را روشن کند. بقیه، خیلی از بقیه همین که حواس شما را پرت لبخندشان می بینند به کیلومترها دورتر از شما نقل مکان می کنند.


با همه این اشتباهات فکری، با همه سختی ناشی از این اشتباهات، دوست داشتن تو را دوست داشتم. این که چیزهای کوچکی درباره تو که بقیه نمی بینند را دوست داشتم، عاشق تک تک لحظه های بیخود و غیر بیخود با تو بودم.

 هنوز می توانم دوست داشته باشم با این که احساس می کنم احساساتم ته گرفته است، حتی دوست داشتنی که جواب آن "نه مرسی" و"نه! باتو نه!"، "تو باید میدونستی همچین روزی میاد" و "خانوادم دارن فشار میارن برای ازدواج" و "حرفت بچه گانس. بحث ازدواجه! دوستی نیس که دوس داشتن مهم باشه!" بوده است.

معلوم است که دلم می خواهد این دوست داشتن ناشی از فکرهای اشتباهم نبود اما حالا که هست، خب هست. تا وقتی هست، خب هست. درد دارد اما.چاره ای ندارم ولی صبر می کنم تا مثل همه قبلی ها که از ندیده شدن مردند بمیرد.

 صبر می کنم دیگر، نکنم چه کار کنم.

+متن اصلی از اینجا با کمی تحریف!

نظرات  (۳)

 اشتباهات شما گاهی از درست ترین کارها درست تر میشود... 
پاسخ:
:)

حالا که نشده
هنوز بعد از این همه سال، فقط اشتباه! ا ش ت ب ا ه
می ارزید... آخرین کلمه ی این فیلم لعنتی لعنتی از زبون فرهاد خطاب به گلی جان... هیچوخ نمی ارزه هیچوخ.
پاسخ:
...
داداچ، این وبلاگی که متنو ازش برداشتی قاطیه، با کپی،پیست مشکل داره!!! من چک کردم یه نفر کپی کرده بود فوش خارمادر داده بووود، نیومده پاکش کنننن!!!!
پاسخ:
:|