در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

آواز بلندی تو و کس نشنودَت باز
بیرونی از این پرده تنگ شنوایی

ur passion is a gift, carry it with u, always and for ever

دوشنبه, ۲۵ مرداد ۱۳۹۵، ۱۰:۲۲ ب.ظ

امروز بلخره "این تریتمنت" رو تموم کردم. هرچند که یه وقفه ی چند هفته ای افتاد بین سیزن دو و سه، ولی خب هنوز تو مودش بودم. تو همه ی این صدو خورده ای اپیزود، خیلی توی آدمایی که جلوی پائول نشستن، دنبال خودم گشتم. یه بخشایی رو پیدا کردم. ولی بازم از یه جایی به بعد نمیتونستم بگم آرهههههههههه! همینه! منم دقیقن همین جوریم! تا یه جایی وسط سیزن سه، دیدم من پائولم.

ینی پائول دقیقن چیزی گفت که مشکل همه ی زندگیه منه.

گفت هیچ اشتیاقی به هیچ چیزی تو زندگیش نداره. گفت حتا تو همه ی مراجعینش یه وابستگیی اشتیاقی به یه چیزی میبینه ولی تو خودش هیچ چیزه خاصی نیس که براش با "passion" همراه باشه.

_حالا خیلی نمیخام خارجی کنم بحثو، ولی این پشن یه چیزیه که ما معادل یه کلمه ای براش نداریم تو فارسی یا داریم و من بلد نیستم، ولی کلن به معنی احساس شدید برای چیزی داشتنه. هر چیزی. عشق. نفرت.ترس. هر حسی. همون اشتیاق شاید._

بعد در توصیف و توضیح خودش دقیقن چیزایی رو گفت که من بودم. گفت من از خودم اشتیاقی برای زندگی ندارم. برای هیچی. ولی همیشه دنبال کسایی بودم که اونا مشتاق چیزی بودن تا بتونم منم از اشتیاق اونا لذت ببرم.

چقد سخته ترجمه کردنش. ببین واژه ای که به کار برد، seek out بود و feed of .

خب؟

حالا سیک ینی اینکه تو یه چیزی رو جستجو کنی _تو انگلیسی البته! ;) _ و فید ینی ازش تغذیه کنی.

یه جور زندگی و الگوی انگل واره.

ولی واقعن درسته. من اینو تو خودم حس میکنم. که من هیچ وخت نمیتونم خودم از خودم شادی تولید کنم، ولی دوس دارم کنار آدمایی باشم که اونا شادن تا منم شاد بشم.

حالا این یه مثال دمه دستیه. کلن منظورم اینه که پترن من برای زندگی همچین چیزیه. در عین اینکه آدم به شدت فردی و خصوصی و تنهایی هستم، از این تنها بودن لذت نمیبرم. چون اشتیاقی به چیزی ندارم. البته منظورم این نیست که حالم بده یا دوسش ندارم، حالم متوسطه! ولی به محض اینکه یه کسی وارد زندگیم میشه که اون مشتاق چیزیه، حالا هر چی، هیچ اهمیتی نداره واقعن، من بازدهیم میره بالا.

یه جوری انرژی اون، خوشالی اون حسی که اون داره مث باتری به باتری کردن ماشین منو روشن میکنه.

به خاطر همینه که من نمیتونم با این دری وریایی که میگن حال خودمو خوب کنم. ینی من با کتاب خوندن و سفر رفتن و فیلم دیدن و نقاشی کردن و کار کردن حالم خوب نمیشه! شاید اگه یه مدت طووووووووووووووووووووووولانی غرق بشم تو این چیزا، حالم عوض بشه، ولی خوب نمیشه.

 به خاطر همینه که من متوسطم. که وختی با کسی رابطه ی نزدیک ندارم، متوسطم. حالم متوسطه. چون من از سه تا چراغ یکیو نصفی شو دارم، حتا اگه یه نصفه ام بهم برسه، میتونم سه تاشو روشن نگه دارم.

به خاطر همینه که برای من و پائول ارتباط صمیمی برقرار کردن سخته، چون میدونیم، تجربه کردیم که حال خوب ما سه تا چراغ روشنی که داریم، به محض تموم شدن این ارتباط تا ارتباط بعدی خاموشه! میدونیم که خودمون زورمون نمیرسه روشنش کنیم. و خب از کار افتادن اون چراغا، رسیدن از ماکزیمم به اوریج حس خیلییییییییییییییی بدیه. خیلی. چون امثال من و پائول، تو نقطه ی متوسط ممکنه خوب باشیم، اما تو ماکزیمم عالی میشیم. و خب نوسان بین این دو تا مود، واقعن حس بدیه! عذابه!

برا همینه آدمایی شبیه ما، از یه جایی به بعد مدام خودشونو کنترل میکنن. عقب گرد میکنن. قاطی نمیشن. چون نمیخام آونگ بشن.

خوشبخت کسیه که به شاخه ی درست پیله کنه و پروانه بشه.  من هنوز و شاید تا همیشه یه کرم کوچیکم.

نظرات  (۶)

دلم خواست ببینم فیلمش رو...
هممون یه بخشایی از همه ی شخصیت هاش رو داریم فکر کنیم .
منم باید یه خرده بیشتر فکر کنم ؛ شاید یه حدی از پائول هم من داشته باشم با یه خرده تغییر حالا !
پاسخ:
آره هیده، از هرکدوم، یه بخشیش تو ما هست،
ولی من مشکل اصلیم دقیقن مشکلی بود که خود پاول ام داشت. و واقعن وختی توضیحش داد دقیقن من بودم انگار.
فقط حیف که آخرین قسمت آخرین سیزنش بود و هیچ راه حلی براش مطرح نشد.
:(((((((
۲۶ مرداد ۹۵ ، ۰۱:۳۰ دختر حــَوا :)
چقد من عاشق تگ هاتم :) 
پاسخ:
:)
مرسی
چرا رفتی پس از وبلاگت؟
والا دانش گا کشکه! انقد اهمیت نده بهش.
ببین نازنین دقیقا به خاطر چیزایی که گفتی و چیزایی که تو خودم میبینم به هیچ وجه تو خودم حتی یه درصدم درمانگر شدن برا بزرگسالا رو نمیتونم تصور کنم. میدونی این تریتمنت حالمو بدتر کرد و مطمئن ترم کرد که امکان نداره بتونم، ته تهش اینه که درمانگر بچه ها شم. راستش دقیقا به خاطر این متوسط بودن متوسط شدن و این چیزاس. فرق اساسی ادم بزرگا و بچه ها همینه: پشن؛ این پشن خیلی چیز مهمیه اصن بذار بگم فرق زنده و مردس!میترسم بزرگ شم! میترسم تنم به تنه ی مشکلات آدم بزرگا بخوره! دغدغم مثه دغدغه ی اونا بشه. آدما هرچی از عمرشون میگذره پیچیده تر میشن پیچیده تر میکنن همه چیو. دنیاشون که وسیع میشه بعد امکان نداره بتونی حالشونو عوض کنی چه برسه که خوب کنی هرجارو دس میذاری یه جای دیگه هس که یه زخم گنده سر باز کنه تازشم مگه اصن فایده ای داره کار کردن باهاشون؟ یه ماه خوب میشن باز پترن معیوب ریشه دوونده توشون فعال میشه (اگه خودشونم نخوان محیطشون مجبورشون میکنه) و همه رشته ها پنبه میشه. آدم بزرگا رو بدون استثنا باید انداخت تو کوره ی آدم سوزی فقط بچه ها رو نگه داشت و روشون کار کرد :)))
پاسخ:
دقیقن جک. من خودم بهترین شکار برام بچه هان. ینی کنار بچه ها حالم خوبه واقعن.
ولی جک درمانگر بچه ها، ینی با بچه های غمگین سر و کار داشته باشی؟ اینکه خیلی سخت تره! 
غصه و افسردگی که واسه بچه نیس!
:(((((( 
خب غمگین نه، بیا بگیم متفاوت یا اونا که بزرگترا نفهمیدنشون یا نخواستن بفهمن یا اونا که بزرگترا دارن مثه خودشون میکننشون اونم تو بچگی! بیشتر یه راهه برای بیشتر شناختن بچه ها تا بشه قاطی دنیاشون شد و نعم الدنیا :)
پاسخ:
نمیدونم
من حس میکنم سر و کار داشتن با بچه ی غمگین خیلی سخت تر از آدم بزرگ غمگینه.

البته تو خودت دکتری باز بهتر میدونی
۲۷ مرداد ۹۵ ، ۰۱:۳۰ نفس نقره ای
دقیقا این تیکه اشتیاقه رو میفهمم!! حتی اگه هندبال متنفرم باشم مثلا خیلی کیف میده یکی با ذوق و شوق از علاقش به هندبال بگه
پاسخ:
حتا تعمیر ماشین سنگین.

تو فک کن درباره ی سگ دست حرف بزنیم! ولی یه چیزی باشه که توش علاقه باشه.
۲۷ مرداد ۹۵ ، ۱۲:۰۴ دختر حــَوا :)
باور کن بخاطر دانشگا نبوده. اصلا نبوده. اینو که نوشتم تو پست آخر همه تازه فکر کردن بخاطر این بوده :دی عجبا
موضوع خیلی بغرنج تر از ایناس ولی چون همچنان معتادم به وبنویسی زودی برمیگردم مطمئنا :دی 
مرسی که پرسیدی :)
پاسخ:
:)