در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

آواز بلندی تو و کس نشنودَت باز
بیرونی از این پرده تنگ شنوایی

?u know what that feels like, to be complelety alone

دوشنبه, ۲۵ مرداد ۱۳۹۵، ۰۴:۳۶ ب.ظ

راستش اون مدتی که اینجا رو بستم، اینجوری نبود که ننویسم. ولی اینجوریم نبود که برم یه وبلاگ دیگه را بندازم. چون دوس نداشتم از اینجا فرار کنم. فقط میخاستم مواظبش باشم. ولی نمیتونستم ننویسم. همون روزا یه اکانت توییتر برا خودم ساختم. پرایوت. بدون فالو کردن و فالو شدن. چیزایی که دلم میخاست بگمو اونجا مینوشتم. بعدم حذفشون میکردم.

بدی توییتر به این 140 کاراکتری بودنشه.آدمو مجبور میکنه به ننوشتن. به کم گفتن. کم گفتن برای من ینی غرغر. نق نق. من نه اهل غر زدنم نه نق نق. ولی خب بلخره چیز خوبی بود.

حالا تقریبن مشکلم با اون شخص خاصی که احتمال داشت اینجا رو پیدا کنه حل شده و تمهیداتی اندیشیده ام_اوه چقد دانشمندم من_ که احتمالش کمه باز کسی بتونه پیدام کنه. ولی حالا شدم یه نق نقو. غر غرو. زورم میاد اینجا بنویسم.

حالم بد میشه یادش میفتم که چقد ترسیده بودم که اینجا رو پیدا کنه.

میدونی چرا؟ چون اینجا یه رازه. چیزایی که من اینجا مینویسم چیزایی نیست که هرکسی اون بیرون درباره ی من بدونه. میدونی؟ همین تازگی فهمیدم یه چیزایی مث راز داشتن و راز دار بودن، فشار روانیه خیلییییییییییییییی زیادی به آدما وارد میکنه.

حالا تو فارسی راز داشتن با راز نگه داشتن یه جوری شبیه. منظوره من هوینگ ای سیکرت و کیپینگ ای سیکرته. ینی هم اینکه خودت یه رازی داشته باشی هم اینکه راز کس دیگه ای رو نگه داری.

خب من آدم راز داریم. خیلی زیاد. اینکه میگم اینجا یه رازه، منظورم نیس که من بیرون از اینجا و تو دنیای واقعی خیلی متفاوتم، نه همش یه گهه واقعن، ولی اونجا نمیتونم درباره ی خیلی از احساساتم با کسی حرف بزنم.

من تو زندگیم رازای زیادی دارم. رازایی که نمیتونم به همه بگمشون. و البته چیزایی که اصولن پتانسیل راز بودن ندارن اصن! ولی من چون خیلی خصوصیم اصن دلم نمیخاد کسی چیز زیادی بدونه. اینه که همیشه دارم یه حجم زیادی رازو با خودم حمل میکنم. که خب طبق نظریه ی اخیر، میشه یه حجم زیادی از بار روانی! ینی روان من اصولن زیر بار این همه فشار باید له شده باشه تا الان. که خب تا حدی شده قطعن. چون همچین نظریه ای برای روان سالم تعریف شده! ینی داره میگه تو در بهترین حالت اگه روانیی چیزی نباشی و راز نگه داری با خودت، داری مراحل تبدیل شدن به یه روانمریضو طی میکنی، حالا فک کن منی که روانم مشکلات دیگه ای مث فقر، قحطی، مرگ، خیانت و ... رو هم تحمل کرده دیگه چی وضیتی دارم. البته خب فقر و قحطی رو الکی گفتم،خاستم تاثیر گذار باشه.

ینی منظورم اینه که من نمیتونم تو چش خیلیا نگا کنم و بگم ببین خیلی چیزا هس که تو نمیدونی! مجبورم تو چشماشون نگا کنم و بگم آره خب. میفهمی چی میگم؟ ینی آدم گیر میفته بین چیزای که میدونه و نمیتونه بگه با چیزایی که میشنوه و میدونه درست نیستن.

نمیدونم، خیلی از آدما هستن که اصن درکی از راز و این چیزا ندارن. و خب البته زندگی راحت تریم دارن. چون روانشون شاده. مث من درگیر نیس. ولی من وختی روانم درگیره نمیتونم زندگی راحت داشته باشم. راز نگه داشتن مث آشغالا رو زیر فرش قایم کردنه. دقیقن به همون شلختگی. روان من الان شلخته شده. به هم ریخته شده. چون پر از چیزایی که نمیتونم از زیر فرش دربیارم ببزنم به دیوار!

میفهمی؟ سخته. من میدونم اون زیر چه خبره. چقد با دقت همه چی چیده شده. ولی بقیه نمیدونن. اینجوریه که من همیشه مجبورم فرش ذهنمو سفت بچسبم که یه وخت هر کسی نیاد ببینه اون زیر میرا چه خبره.

واسه من خیلی سخته که یکیو انتخاب کنم و ببرمش تو اتاقی که فرشی نداره. خب البته تا حالا خیلیم این کارو نکردم. یه بار یا دوبار. حتا اینکه دوبار شده باشه رو هم مطمئن نیستم. ولی یه بار بوده. ولی خب آدم نمیتونه به اون یه نفر خاصی که همه چی رو دیده بیاد توضیح بده که ببین تو فقط تا حالا اینجا بودی. ینی منظورم اینه که احتمال اینکه اون آدم یه آدم اشتباهی بوده باشه، خیلی زیاده. من که کلن همیشه انتخابام شگفت انگیزه. ینی وارد بحث انتخاب و این چیزا نشیم بهتره. اینم دقیقن یکی از اون فشارای روانیه زندگیه منه. اینکه هیچ دوس ندارم درباره ی آدمایی که قبلن تو زندگیم بودن با کسی حرف بزنم.

همین هفته ی پیش مامانم داشت تو تلوزیون نگاش میکرد و میگفت وای این پسره چه دندونای سفیدی داره! منم گفتم لمینیت کرده! مامانم گفت از کجا میدونی؟ گفتم ملومه خب! دندونای انقد سفید و انقد مرتب لمینیتن.

ولی واقیت این بود که من میدونستم چون این دندونا رو از فاصله ی یه میلیمتری دیده بودم. میدونستم که شکل واقعیشون چه جوری بوده. حتا اون پریدگیه کوچیک دندون جلویی شو دیده بودم. به نگرانیش درباره ی این که تو تصویر ملوم باشه!!! خندیده بودم. حالا خیلی گذشته از اون وختا. ولی منظورم اینه که همین الان من نمیتونم به مامانم بگم این شازده پسری که میشینی نگاش میکنی و دندوناشم به نظرت خیلی خوب و سفیده چه آدم عوضیه نامردیه. میتونم؟ پس باید ساکت بشینم بذارم صداش بپیچه تو خونمون و مامانم از دندوناش تعریف کنه.

نظرات  (۷)

رامبد جوان ؟؟!!
پاسخ:
هاهاها
نه

:)))))))))))))))
آخه این سایتا، برا بازارگرمی تیتر می نویسن،
یکی از تیترهایی که زیاد تکرار می شه رامبد جوان و همسرانش هست !!! گفتم شاید ....

حالا جنابخان هم بد نیست، به هم میاین 😋

نگووووووووووو!!! عادل !!؟؟؟؟ فاصله یه میلیمتری؟؟ می تونم قانع نشم ؟؟

پاسخ:
همسرانش؟! دوس عزیز همسرش بودم مامانم نمیدونست به نظرت؟
باز اگه میگفتی تیتر زدن فلانی و دوس دخترانش یه چیزی!
:))))))))))


جناب خان درسته جای پارک خوبیه، ولی جلو در خونه ی مردمه!

اگه عادل بود که خیلی خوب بود!
:))

ببین .... یعنی یه جوری این پستت حرفای دل ِ من بود که اصلا یه وضی .

اگه یه سری اوصول و پایبندی و اینا نداشتم همه اش رو کپی پیست میکردم تو وبلاگ خودم . ببین خیلی خوب بود پستت . الکی نمی گما . واقعنی . یعنی واقعا یه فشار روانی رو ماهاست... بعد دقت کردی وبلاگ هم خودش یه فشار روانی ِ . مخصوصا برای ماها که یه جوری راز ِ وبلاگمون و ترس شناسایی و اینا. بعد نبودش هم یه جور فشار روانی ِکه نمی شه حرفات رو جایی بزنی .
پاسخ:
مرسی هیده!
رااستش خودتم این مدت چنتا پست درجه یک نوشتی که واقعن من میفهمیدمشون.
:)

آره! دقیقن وبلاگ داشتن و نداشتنش واسه من سخته!ولی راستش نداشتنش از داشتنش سخت تره.

قربونت ...
(: .
کاش نمی فهمیدیشون . یعنی می گم چون چند تا پست ِ اخیر خوب نبود ؛ کاش تجربه اش رو نداشتی که بفهمیشون . یعنی کاش این اتفاق ها برات نبود .
چه قدر گفتنش سخت بود ((((: .


آره . به خاطر اینکه اینطوری بالاخره یه جا می نویسیشون ؛ یه خرده گوشه ی ذهنت ازش خالی می شه . یه درصد از اون بار روانی کم می شه .
پاسخ:
هوم
آره واقعن
کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاش

این همون حسی بود که منو مجبور کرد به داشتن برچسب "تو چه میدونی ینی چی، و البته کاش هیچوختم ندونی!"

تلخه و آرزو میکنی کسی ندونه، ولی همیشه کسایی هستن که میدونن!


خندوانه رو دیدی ؟؟ این رامبد جوان و مهران غفوریاااان فقط دندوناشونو به هم نشون میدادن می گفتن کدوووم سفید تره، قشنگ تره ...

اینقد خندیییییدممممم😂😂😂

شیطووون مهران غفوریان؟؟
پاسخ:
:))))))))
نه
داشتم والیبال و کشتی میدیدم.

فک کن! مهران غفوریان!


اوهوم ...
برچسب واقعا سنجیده ای ِ .

اوهوم... تو نود و نه درصد وقتایی که حس می کنیم فقط ماییم که این مدلی هست شرایط برامون ؛ کلی آدم تو شرایط ما هستن .
پاسخ:
:)

آره، ولی حتا دونستن اینکه یه عالمه آدم شرایط تو رو دارن چیزی رو عوض یا بهتر نمیکنه.
قسمت تلخش اینه.
اولا اینکه توییتر عالیه. هرچی از فیسبوک بدم میاد.. برعکس از توییتر خوشم میاد

دوم اینکه من فکر میکنم همه آدما به نوبه خودشون راز از خودشون و بقیه دارن.
راز که میگم منظورم رازی نیست که به هیچ بنی بشری نشه (و نباید) گفت. اون رازی منظورمه که یه موضوع شخصی و خصوصی محسوب میشه و حتی خیلی وقتا خود آدم دلش میخواد با یکی دیگه هم در میونش بذاره!!
واسه این چیزا خود آدم باید مدیریت کنه که چه اطلاعاتی رو میتونه با چه افرادی در میون بذاره. اصلا همین وبلاگ نوشتن یه نوعی گفتن حرفهای خیلی خصوصی نویسنده ست.
پاسخ:
آره، توییتر خوبه. منم دوسش دارم.
هستی تو توییتر؟

آره سلمان. واقعن بعضی وختا آدم دلش میخاد در باره رازاش با بقیه حرف بزنه، ولی نمیشه! 
به نظر من خیلی چیزا رو نمیشه به بقیه گفت.

:(

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">