در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

آواز بلندی تو و کس نشنودَت باز
بیرونی از این پرده تنگ شنوایی

if u have an answer please enlighten me 3

جمعه, ۲۲ مرداد ۱۳۹۵، ۰۵:۵۵ ب.ظ

قبلن یه بار نوشتم

همیشه یه نقطه ای تو زندگی هست، که آدما اونجا خودشونو بهت نشون میدن، یه نقطه ای که آدما منشور میشن و میشه طیف های وجودشونو دید. آدمایی که تو این نقطه های حساس زندگی، همیشه منو ناامید کردن. همیشه. ینی همیشه یه جوری درو تو صورت من بستن. همیشه منو از یه ارتفاعی هل دادن پایین. آدمایی که یه جوری زدن زیر همه چی، انگار نه انگار که چیزی بوده هیچ وخت.

 اینکه من همیشه، خیلی وختا، چشممو رو حرفای بقیه، رو رفتارشون میبندم، که بعضیا انقد پررو میشن که فک میکنن همیشه حق با اونا بوده پس. حتا طلبکار میشن ازت. که منو به جایی میرسونن که بهشون بگم "اگه دوس داری یکمم فک کن شاید تقصیر توام بوده! "

اونایی که یه روزی ، یه جایی ، یه وختی برای آدم کلیر میکنن که پشیزی براشون ارزش نداری، دیگه حق ندارن هیچ وخته دیگه بیان بگن که میخان کمک کنن. میخان دوست باشن. اینجور آدما بهترین کمکی که میتونن بکنن اینه که برن به جهنم.

و حالا هرچی که بیشتر میگذره، تعداد این آدما تو زندگیم بیشتر و بیشتر میشه.

تا همین چارشنبه ای که گذشت، خانوم مسئول برام یکی از محترم ترین آدمای دنیا بود. ولی دقیقن همون روز برای اولین بار تو یه زاویه ای قرار گرفت که دیدم نه! چیزی که من فک میکردم نیس. و واقعن واقعن واقعن حرفاش و چیزایی که بهم گفت برام درک نشدنی و نا امید کننده بود. در حدی که واقعن دلم میخاست بهش بگم نمیام امسال دیگه. به جای دوتا مربی دنبال سه تا باشه.

راستش اینکه تو این چارسال خیلی وختا خیلی مشکلات تو کارمون و روابطمون پیش اومده که من تقریبن از همش گذشتم. هیچ وخت از هیچی جنجال درس نکردم در حالی که کارای اینجوری تو مدرسه ها خیلی رایجه اتفاقن. ولی من همیشه گفتم بیخیال بابا. همیشه. تو همه ی این مدت فقط دوبار خیلی جدی و خیلی قاطع رو حرفم وایسادم و از همون دوبار خاطره های ارزنده ای برای خانوم مسئول باقی مونده که باعث میشه بدونه من تا 100 ظرفیت دارم ولی دیگه صد و یکی نه.

حالا اینکه بخاد برگرده در جواب اعتراض کاملن به حق من بگه داری فرا فکنی میکنی و فلان برام درک نشدنیه. اینکه تمام اشکالات وارد به سیستم اجرایی رو ربط بده به مذهب!!! واقعن حال به هم زنه.

خانوم مسئول آدم خیلی مومنیه. خیلی. قبلنم نوشتم که برام درک کردن آدمای اینشکلی که به یه ریسمانی وصلن که من نیستم، سخت نیس. شاید چون قبلن خودمم فک میکردم همچین چیزی هست. میشه ازش آویزون شد. ولی الان میدونم که نیس. اما هیچ وخ به هیچ کس نگفتم اونی که بهش چسبیدی رو ول کن. هیچ وختم کسی به من نگفته بیا  توام آوزیون اینی شو که من هستم! ینی میخام بگم خیلی در کمال مسالمت داشتیم با هم طی طریق میکردیم. درسته که خانم مسئول تو همه ی این مدت تم مذهبی و ثواب و زکات علم واین چیزای دینی براش مهم بود و من انجام تمام و کمال وظیفه ای که بهم محول شده و نقشی که به عنوان سرپرست یه پروژه دارم .

ینی میخام بگم هیچ وخت حرف من این نبوده که به یکی چیزی یاد بدم که بعدن ثوابش برسه به روحم!!!! یا این حرکتا. اصن درکی از این استدلال ندارم.

حالا سر یه اعتراض به اینکه با این سیستم و این حجم دانش آموز و این حجم بی برنامگی و عدم همکاری نمیشه به جایی رسید جواب شنیدم که نمیشه فقط به کسایی که استعداد دارن سرویس داد! چون میشه نخبه پروری! و نمیشه از بچه های این مدرسه توقع داشت که باهوش باشن چون برای وارد شدن به این مدرسه اولین فاکتور مذهبه!!!! نه درس.

بیخیال حتا حوصله ندارم بنویسمشون. ینی واقعن از خانم مسئول توقع همچین استدلالی نداشتم. اینکه در جواب همه ی حرفای من برگرده بگه خودت تلاشتو بیشتر کن. و تهش بچسبونه آره مثلن مث اون اعتراضی که به فلان چیز داشتی! دیگه واقعن اینجا جایی بود که من صدو رد کردم و با تمام احترامی که براش قائل بودم و اصلن دلم نمیخاست در حضور همکار جدیدم این چیزا رو بگم، اما دیدم دیگه جاشه که یه چیزیایی رو بلند بهش بگم تا بدونه.

واقعن این حد از نفهمی و کج فهمی رو ازش انتظار نداشتم. که خب متاسفانه برام روشن شد که نه! همینه! کاریشم نمیشه کرد. آدمایی که همه چیزشون بسته به یه ریسمانه واقعن یه جاهایی کم میارن اما انقد میترسن از ول کردن اون ریسمان که حاضرن باهاش معلق بمونن و تاب بخورن. حتا بپیچه دور گردنشون و خفه شون کنه اما ولش نمیکنن.

نظرات  (۱)

تو خودت ته انلایتنمنتی! اصن تو خودت انقلاب کبیر فرانسه ای! انلایتنینگ میخوای چیکار آخه؟ :))
پاسخ:
:))
برو بچه
من دیود نوری ام نیستم.