در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

آواز بلندی تو و کس نشنودَت باز
بیرونی از این پرده تنگ شنوایی

امشب بعد از مدتها یه خبر مرگ، واقعن ناراحتم کرد

يكشنبه, ۱۰ مرداد ۱۳۹۵، ۰۱:۱۲ ق.ظ
میدونی کلن دو حالت داره آدما میتونن از یه چیز کوچیک،یا یه دعوای بزرگ درس کنن یا یه دلخوشی بزرگ.
من تو دسته ی اولم. ینی بیشتر با یه غوره سردیم میکنه، تا اینکه با یه مویز گرمیم کنه. ینی بدنم بیشتر غوره میطلبه، مویز دوس ندارم چون هسته داره کلنم درکی ندارم ازش.
حالا اینجوری فک نکنین که اوه اوه من چه آدم عصبیه پرخاشگر پاچه گیریم لابد! نه بابا.  من اَگرِسیو نیستم. بیشتر پَسیوم. ینی پسیو اگرسیو ام میتونم باشم اما حال ندارم. خابم میاد چون.
ولی خابم نمیبره. انقد فکر و خیال دارم که نمیتونم بخابم. چون زندگیم پر از چیزای کوچیکیه که میتونم باهاش یه جهنم بزرگ درست کنم. فقطم این نیس که. زندگیم پر از، حالا پر نه، نصفه! تا نصفه ی زندگیم هم یه سری آدمایی هستن که باید کارنامه شونو بدم دست چپشون و بیارمشون تو جهنمم و فیها خالدون کنمشون. 
اون نصفه ی دیگه ی زندگیمم که لابد پر از شغلی، خانواده ای، دوستی رفیقی چیزیه.مطمئن نیستم، ولی قاعدتن دیگه! چون من خیلی دقت نمیکنم.  ممکنه اگه خیلی دقت کنم همین نصفه ام پر از چیزایی باشه که مجبور شم یه جهنمی ام اینور را بندازم. که خب در توانم نیس. الان میخام در گمراهی آشکار یا گمراهی مستتر یا هر مدل گمراهیی که مایلم و شاید دلم نخاد توضیحی دربارش بدم، بمونم. فعلن این در توانمه.

نظرات  (۱)

بعد دیدی ادم یه وقتایی پتانسیل هر کاری رو داره ... هر کاری ها.
پاسخ:
آره
دیدم!