در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

آواز بلندی تو و کس نشنودَت باز
بیرونی از این پرده تنگ شنوایی

این تی شرته که الان دو روزه میپوشمو، اسفند 93 از پاساژ آسمان ونک خریدم. یادمه اون موقعم اینجا نوشتم خریدمش ولی وخ نکردم بپوشم ببینم اندازمه یا نه. پشت ویترین مغازش یه کالباسی رنگشو گذاشته بود. ینی یه مانکن بود کالباسیه این تی شرته با یه شلوار کرم یا خاکستری رنگی تنش بود. یادمه پسره بهم گفت همونی که تنه مانکنه رو ببر. با شلوارش. گفتم نه،مشکی شو میخام. گفت این همه رنگ، چرا مشکی؟ یادم نیس چی جوابشو دادم. شاید لبخند زدم. شایدم فقط نگا کردم. نمیدونم مثلن باید میگفتم میدونی چون من پوست مهتاب گونی دارم و میخام مشکی بپوشم بیشتر ملوم شه. یا مثلن موهام وختی مشکی میپوشم میشه یه قهوه ایه روشن که تهش قرمز داره. یا مثلن مشکی آدمو لاغر تر نشون میده.
ولی خب دلیلیش اصن اینا نبود. سفیدی سیاهی و رنگ مو و حجم بدن آدما، یه شوخیه. یه شوخیه مستهجن.
اون وختی که مسود مرده بود، من یه تی شرت مشکی اینجوری داشتم. یادمه شیش ماه مشکی میپوشیدم. 
این تی شرته منو یاد اون روزا میندازه. 
اسپسفیکلی با این تی شرت من خاطره های خیلی به یاد موندنی دارم، ولی الان مدلش و رنگش و با هم توی آینه یه فلش بکیم به 10 سال پیش. یه فلش فوروارد واسه 10 سال دیگه.