در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

آواز بلندی تو و کس نشنودَت باز
بیرونی از این پرده تنگ شنوایی

یه هفتس فقط مشکی میپوشم

شنبه, ۱۹ تیر ۱۳۹۵، ۰۵:۴۴ ب.ظ

دیروزم کلن به بطالت و خاب گذشت. ینی که صب زود بیدار شدم. درواقع ساعت 5 صب خابیدم و ساعت 8 ام بیدار بودم. رفتم حموم با سه تا شامپوی مختلف سرمو شستم. همیشه یه جوری موهامو تو حموم میشورم که 1-انگار یه قرنه حموم نرفتم 2-انگار قراره تا یه قرن دیگه نرم حموم.

بعد علی پاشد و غرغر که باید یه فایل 150 دقه ای پیاده کنه و فلان. انگار واسه من میخاد بکنه.انگار من بهش گفتم! به منچه! من نه سر پیازم نه ته پیاز! حالا هیچی بهش نگفتم ولی کلن با خودم فک میکردم به منچه خب؟! علی مغزش کلهم اروره.

بعدش ناهار و اینا بود که من سرم درد میکرد نخوردم. نشستم سفرنامه ی گیس طلا به آفریقا رو خوندم. من عاشق آفریقام. ینی اگه آرزویی چیزی داشته باشم همین آفریقاس.

سفرنامه شو قبلن خونده بودم. همون سال 91 که رفته بود. ولی دیروز دلم خاست باز بخونم.

بعدش خابم برد. ینی دوتام ادویل خورده بودم. کلن ملنگ بودم. بیدار شده بودم شب بود! بعد دیدم جلال پیام داده که تا آخر شب سرور اوکی میشه و اینا. ینی که لوگو رو بده.

حالا یه مدل قبلن بهش داده بودم، ولی خودم هیچ دوسش نداشتم. زشب بود خیلی. بعدشم از اونایی شد که هی بهش ور رفتم و چرت بود. جواب ندادم بهش. ینی خب چی بگم؟

بعدشم علی اومد و گفت مسموم شدمو نمیدونم وی آل کِرسد ینی چی و چه جوری با لب تاب پرینت اسکرین بگیرم و چرا پینت صفش چارخونه س و این بل شتا. منم تمام مدت داشتم اوگاندا و تانزانیا و دارالسلامو پیگیری میکردم. خیلی یادم نیس چی بهش جواب دادم. ولی درست بوده قاعدتن چون نه دوباره پرسید نه فش داد.

با شلوار جین و چپکی رو تخت مامانم اینا خابم برد. صب ساعت شیشو نیم بیدار شدم. گشنم بود. بعدش دوباره یذره تو وبلاگ گیس طلا گشتم و فک کردم چرا تازگیا وبلاگای انقد خوب که دلم بخاد بوکمارک کنمشون نمیبینم دیگه.

قبلنا، اون وختی که من شرو کرده بودم وبلاگ نویسی، بیشتر وبلاگ نویسا، بزرگ بودن. الان ولی همه کوچیکن. حال نمیده. همین چن شب پیشا من یه وبلاگ پیدا کردم دختره کلاس هشتم بود!!! تو فک کن مث شاگردای من! من الان شاگردم بهم بگه وبلاگ مینویسم قاه قاه بهش میخندم قطعن، در بهترین حالت، اگه دری وریی چیزی نگم.

آره خلاصه سر صبی یکم عزا گرفتم واسه اینکه چرا وبلاگ خوب کم شده، و چرا مامانم بیدار نمیشه؟ وای حالا لوگوی جلالو چیکار کنم و تو روح شنبه صب و این چیزا.

بعدش تو سینک آشپزخونه هزارپا اومده بود!!! و مامانم بی نهایت از هزارپا میترسه، حالا نه که من نترسم، ولی جیغ میغ نمیزنم، چون سوسک نیستش که حالا، هزارپاس، ولی مامانم جیغ میغ میزنه .حالا این وسط دوتا پسر دراز تو خونن منو صدا زده میگه بیییییییییییااااااااااااا ببین چی اومده!!!

دیگه بعدش چایی خوردمو و یذره خونه زندگی رو جمو جور کردمو و نشستم پای لوگوی جلال. میدونی؟ من از نارنجی متنفرم! ینی متنفرما. زرد، نارنجی، قرمز. این سه تا  رنگ خیلیییییی با محدودیت و تحت شرایط خاص ممکنه توسط من انتخاب بشن. واقعن ینی هیچ چیزه نارنجیی ندارم من. حالا رنگ منتخب جلال واسه لوگو نارنجی بود. اصن بغض گلومو گرفته بود که باید یه چیزی طراحی کنم که خوب باشه، اونوخ درحال که نارنجیه، قشنگم باشه!!!

ولی تونستم دیگه. شد. خوشش اومد. خودش و دوس دخترش. اسم دوس دخترش شادیه. خیلی اسم خوبیه. خیلیییییی. اصن آدم دونقطه دی میشه میشنوه اسمشو.

نظرات  (۱)

وااای من عاشششق این سه تا رنگم، بخصوص نارنجی.

پاسخ:
:)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">