در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

آواز بلندی تو و کس نشنودَت باز
بیرونی از این پرده تنگ شنوایی

پیکو فایل چرا ارور میده حالا؟

سه شنبه, ۱۵ تیر ۱۳۹۵، ۰۷:۰۸ ق.ظ

بعد از یه ماه امشب ساعت 10 تا یازدهو نیم خابیدم. که بازم خاب سوسک دیدم و دیگه خابم نبرد. قبلنم نوشتم که من هروخ حالم خوب نباشه در کنار بقیه ی روان پریشی ها، قطعن خاب سوسک اونم سوسک بالدار و بزرگ که از کابوسای زندگیمه، میبینم. امشبم همین جوری شد. بعدش که بیدار شدم و چراغو روشن کردم و مطمئن شدم فقط خاب بوده، دیگه خابم نبرد. درحالی که خیلی دلم میخاس باز بخابم.

تازگیا خابای دری وری زیاد میبینم. نه که زیاد بخابما، واقعن هر شب تا صب، حتا تا ساعت 11 بیدارم و به خودم میلولم تا خابم ببره. ینی بعضی وختا دیگه واقعن دلم میخاد سرمو بزنم به دیوار، وختیم با سردرد و حال بد خابم میبره، از ثانیه ی دوم خاب میبینم تا وختی میخام بیدار شم. ینی حتا تو خابم فقط چشمام بستس ولی مغزم با سرعت هرچه تمامتر در حال پردازش و مرور اتفاقاته. ینی انقدی که من تو این دو سه هفته خاب دیدم، تو کل عمرم ندیدم. بدون استثنا هر شبم حداقل یه بار خاب سوسک دیدم.

در نتیجه اینکه الان در گند ترین و بداخلاق ترین و بی اعصاب ترین و خسته ترین ورژن ممکن قرار دارم. ینی در حدی که حتا حوصله ی کوچکترین واکنشی به هیچی رو ندارم.

همین شنبه ای که گذشت به صورت دراز کش چپکی تو تخت، تو نوت گوشیم طرح درسِ منفوره احمقه خره لعنتیه فلان فلان شده رو نوشتم و ایمیل کردم. ینی ساعت 6 صب بود. خانم مسئولم تا 8 میرسید مدرسه. دیگه خودمو کشتم دو ساعت زودتر از تایم نهایی ایمیلو فرستادم. بعدشم گوشیم فلایت مود کردم. ولی نخابیدما. تا ساعت 11 همینجوری چار گوشه ی تختمو طواف کردم تا بلخره ساعت دوازدهو نیم از هوش رفتم.

از این حجم صدا توی خابم متعجبم. بعضی روزا مداوم خاب صدا میبینم. صداهایی که دیوونم میکنه. دلم میخاد نشنوم. ولی میشنوم. خابِ بو. تا حالا خاب بوی کسی رو دیدی؟ من قبلنا، خیلی وخت پیش، مثلن هشت نه سال پیش یه بار دیده بودم. الانم دو سه بار توی خاب خودم تنهام و فقط یه بویی میاد که خیلی برام آشناس و هر کاری میکنم نمیتونم بیدار شم و تموم شه!

واسه همین کلن ترجیح میدم نخابم. در این مدتم یه 10 تایی وبلاگ پیدا کردم و نشستم مثلن آرشیواشون از سال 88 تا الانو خوندم. در بعضی موارد حتا تمام کامنتا رو!

ینی انقد میخونم که چشمام خسته شه، دیگه نتونه باز بمونه. ولی فایده ای نداره. کلن تو خاب بیداری در عذابم.

یه بار خیلی قبلنا، مثلن چار پنج شیش سال پیش، یه خابی دیدم که هنوز بعد از این همه مدت یادم نرفته. خاب یه پلنگ سیاه. یادمه که از در اتاقم اومد تو، و پرید رو تختم. پرید رو من در واق. دستاش با اون حالت پاستیلیه سرد زیر پنجه هاش، روی سرشونه هام بود و همینجوری زل زده بود تو چشمام. ینی قشنگ رطوبت نفسش که میخورد به صورتمو حس کردم تو خاب. و یادمه که اصلن اصلن اصلن نترسیده بودم تو خاب. وختی بیدار شدم، هنوز حس پنجه هاش و وزن دستاشو روی پوستم حس میکردم.

از بین همه ی خابایی که تا حالا دیدم، این یکی رو خیلی دوس داشتم. نمیدونم چرا. هیچ اتفاق خاصی ام نیفتاد توش. ولی خیلی واقعی بود. خیلی.

نظرات  (۱)

منم تو خواب بو خیسی سردی گرمی همه اینارو حس می کنم. بعضی وقتا یه بوی خاصی مثل عطر میوه کاجی که تواتیش انداخته باشی میاد تو خوابم یا بوی نم جنگل یا بوی دریا، یجوریکه انگار تو زندگی قبلیم یه جایی مثل شمال زندگی می کردم بس که بوش برام زیاده. حالا من کلا ۳بارم شمال نرفتم. ولی از روی قیافه هم کلا فکر می کنن شمالیم:))))))
 در مورد خواب سوسک هم همینطور که خودت گفتی ناراحتی عمیقی تو درونت داری چون منم همین خوابارو می بینم و دکتری که جدیدا میرم بهم گفت خوابای اینجوری ریشه تو ناراحتی های عمیقت داره مثل دردای بچگی  واینا
پاسخ:
بابا تو خیلی شیکی، چه بوهایی! من اینا رو تو بیداری ام نمیتونم از هم تفکیک کنم. 
:))
آره منم میدونم، هروخت.نگران و ناراحت و عصبی ام خاب سوسک مییینم
:(