در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

آواز بلندی تو و کس نشنودَت باز
بیرونی از این پرده تنگ شنوایی

معلم بازی(16)

پنجشنبه, ۲۷ خرداد ۱۳۹۵، ۱۱:۲۸ ب.ظ

1-یادمه ترم شیش که بودم، عکاسی تخصصی دو رو با استاد میم عزیزم ارائه کردن و من 1-چون خیلی استاد میم برام عزیز بود و 2- چون کلاس برای استاد میم عزیزم خیلی مهم بود، برخلاف تمام واحد های عکاسی "باید" میرفتم سر کلاس. و برای سر کلاس رفتن، باید عکس میداشتم. و برای عکس داشتن باید میرفتم عکاسی. این نقطه ی کور زندگیه من بود. تا قبل از اون ترم. من تا جایی که میشد میپیچوندم. نمی رفتم. عکس نمیگرفتم. فقط فش میدادم. ولی اون ترم نشستم مث آدم با استاد حرف زدم. موضو انتخاب کردم. عکاسی کردم. 20 شدم تموم شد رفت.

2-پارسال همین موق ها یه نفر ازم پرسید روابطت بر چه اصلی استواره؟ ینی حالا نه اینکه اون دقیقن عین این کلماتو به کار ببره، ولی همچین سوالی از من پرسید که بدونه قراره با هم چه جوری رفتار کنیم، البته بعدش این آدم دهن منو سرویس نکرد؟ این آدم دهن منو سرویس کرد! ینی سرویس کردا! اما خب به هر حال قبلش پرسیده بود تا با مطالعه دهن منو سرویس کنه! آدم خیلی اینکاره ای بود، خلاصه منم خیلی نایس و خیلی اوه! چه سوال خوبی پرسیدی طور، بهش گفتم : بای ا کد آف لویالتی.

3- این عکسی که میخام دربارش بنویسم، یکی از 45 عکس مهم دنیاس.

توضیحش خیلی کوتاس. یه سگ به اسم لئو، _به زبون پرتغالی ینی شیر_ برای دومین روز متوالی کنار قبر صاحبش کریستینا نشسته. عکس مربوط به سال 2011 و سیل در ریودوژانیروئه. عکاسشم آقای واندرلی آلمدیا بوده.

نمیدونم چرا این عکس و فقط این عکس، جز 45 عکس مهم دنیا ثبت شده. در حالی که دوتا سگ دیگه توی دنیا هستن، که مدت زمان خیلی خیلی طولانی تر از لئو، به صاحبشون وفادار موندن.

یکیش یه سگ با نژاد ژرمن شپرد به اسم "کاپیتان" ئه، که به مدت 6 سال بعد از مرگ صاحبش در سال 2006، از کنار قبرش تکون نخورد.

این سگ، هدیه ی پدر خانواده به پسر 13 ساله اش بوده، در سال 2005. وقتی سال 2006 به صورت ناگهانی پدر میمیره،بعد از مراسم خاکسپاری سگشون ناپدید میشه. تمام اطراف خونه رو میگردن ولی پیداش نمیکنن، در نهایت فک میکنن که ماشینی چیزی بهش زده و مرده. تا هفته ی بعد که میرن به آرامگاه و میبینن سگشون کنار قبر پدرشون نشسته و با دیدن اونا با صدایی غمگین شرو به پارس کردن میکنه. خانواده خیلی متعجب میشن چون هیچ وخت سگشونو به اون محل نبرده بودن و براشون خیلی عجیب بوده که چه طوری اومده اونجا و چه طوری قبر پدرشونو پیدا کرده.

نگهبان اون محل اینطوری تعریف میکنه که عصر روز خاکسپاری این سگ وارد محوطه شد و شروع به گشت زدن کرد تا به این قبر رسید و همونجا نشست. تا صب. صب کمی از محوطه دور شد و باز عصر نزدیک ساعت شیش برگشت.

از اون روز، تا شیش سال بعدش اون سگ هیچ وخت قبر صاحبشو ول نکرد. گاهی به خونه بر میگرده و مدت زمانی رو با بچه ها میگذرونه ولی به گفته ی خانواده و نگهبان، همیشه راس ساعت شیش و قبل از تاریک شدن هوا به قبرستون بر میگرده و بالای قبر صاحبش دراز میکشه. از اون روز تا شیش سال بعدش، هیچ شبی نبوده که این سگ صاحبشو تنها بذاره.

اما سگ دوم، در واقع یه اسطوره اس. حتا یه صفحه توی ویکی پدیا داره. کلی کتاب دربارش نوشتن. مجسمه شو ساختن و دوتا فیلم یکی تو ژاپن و یکی تو هالیوود براش ساخته شده و در کشور ژاپن به عنوان  نماد و اسطوره ی وفاداری شناخته میشه.

هاچیکو.

یه سگ قهوه ای مایل به طلایی از نژاد آکیتا بود که در سال 1924 وختی تقریبن یه ساله بود توسط یه پرفسور ژاپنی به اسم آقای هایدسابرو اوئنو به عنوان حیوون خونگی پذیرفته شد و تا روز مرگش در سال 1935 به صاحبش وفادار موند.

اوئنو، سگشو خیلی دوس داشته و مثل بچه هاش برای تربیتش وخت میذاره، وختی هاچیکو کمی بزرگتر میشه، هر روز صب برای بدرقه همراه صاحبش به ایستگاه مرکزی قطار توکیو میرفته. و بعد از ظهر هم برای استقبال از صاحبش قبل از رسیدن قطار اونجا منتظر میمونده.

تا روز 21 می 1925، که هاچیکو هر چقدر منتظر میمونه، صاحبش بر نمیگرده. متاسفانه آقای اوئنو به دلیل خونریزی مغزی، وختی سر کار بوده، میمیره.

هاچیکو رو به مزرعه ی خانوداگی اوئنو تحویل میدن اما اون همه ی نه سال و نه ماهو پونزده روز  باقی عمرش، هر روز صب و بعد از ظهر به ایسگاه قطار میرفته و منتظر صاحبی که هیچ وخت برنگشت، میمونده.

تا اینکه در سال 1932 مقاله ای درباره ی این سگ و وفادرای بی اندازه اش به صاحبش در یه روزنامه ی محلی چاپ میشه و مورد توجه قرار میگیره. و Chuken-Hachiko به معنی "هاچیکو، سگ وفادار"، نامیده میشه و این شهرت انقد زیاد میشه که تا زمانی که زنده بوده خیلیا برای دیدنش از کشورای مختلف به توکیو میومدن.

در سال 1934 یه مجسمه ی برنزی از هاچیکو ساخته میشه و در ایستگاه قطار شیبویا قرار داده میشه.(که البته در طی جنگ جهانی دوم برای استفاده از برنز به کار رفته توش، ذوب میکننش و بعدها یه مجسمه ی جایگزین ساخته میشه)

همینطور روی دیوار بیرونی این ایستگاه تصاویر موزائیکی از این سگ وفادار وجود داره.

هاچیکو، در سن دوازده سالگی در روز 8 مارچ 1935 تو یه خیابون نزدیک ایستگاه قطار، میمیره.(گویا سرطان داشته)

امروز مجسمه ی هاچیکو، به عنوان نمادی از وفاداری بی حصر این سگ، باقی مونده و یادآوره مدت زمانیه که میشه به یه دوست وفادار موند.

اون ترمی که من مجبور بودم برم عکاسی، موضوع عکسم حیونای خونگی و رابطشون با صاحبشون بود. این عکس یکی از عکساییه که خیلی دوسش دارم.

صاحب این سگ ماده، یه پسر بچه ی 18-19 ساله بود که به دلیل اغتشاشات بعد از انتخابات 88، توی بازداشت بود، نگاه غمگین این سگ و گوشای آویزونش بهتر از هر چیزی، رابطه ی این سگ با صاحبشو نشون میداد.

نظرات  (۶)

۲۸ خرداد ۹۵ ، ۰۱:۰۵ احسان خواجه مرادی
گربه چی میگه این وسط!
پاسخ:
دقیقن به خاطر این اونجاست که شما بیای بهش اشاره کنی
۲۸ خرداد ۹۵ ، ۰۱:۵۲ نفس نقره ای
چقددددر این پست خوب بود ^_^
پاسخ:
:)
عالی بود، ممنون
پاسخ:
;)
خیلی خوب بود ممنون
پاسخ:
:)
چه پست خوبی :)
فیلم اون سگ، هاچیکو، رو دیدم. فک کنم از نصفه هاش به بعد من فقط اشک می ریختم. در عین حال که فوق العاده فیلم قشنگ و احساساتی ای بود، غمگین هم بود :(
پاسخ:
:(
خیلی مرد بوده این سگ خدایی. خیلی
خوش بحال صاحب این سگها! گذرا شنیده بودم اینا رو ولی فکر میکردم در حد داستانه! خیلی خوب بود.

کلا به نظرم همه ی حیوانات حالا بعضی بیشتر بعضی کمتر، این وفاداری رو دارن.
قرار بود ملنگوم بچه دار بشه یکی بدم بهت ولی نشد! ینی بچه دار شدن ولی چون بار اولشون بود گند زدن! روی تخم ها ننشستن! 
پاسخ:
آره به نظر منم تقریبن همه حیوونا اینجورین

+مرسی بهزاد
:)