در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

آواز بلندی تو و کس نشنودَت باز
بیرونی از این پرده تنگ شنوایی

معلم بازی(2)

سه شنبه, ۲۱ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۱۰:۴۶ ب.ظ

بعضی خاطره/اتفاق ها ، در گذر زمان تبدیل میشن به یه تصویر! یه تک فریم ، و همیشه توی ذهن آدم میمونن. منظورم خاطرات/اتفاقات مبهم دوران کودکی نیست، یه چیزی شبیه اوناس! که لزومن هم ماله خیلی وخته پیش نیستن! ولی وختی بهشون فک میکنی فقط یه تصویر از اون روز و موقعیت و آدما خوب یادت مونده .

من دوتا تصویر این شکلی تو ذهنم دارم. که اصنم نمی دونم چرا انقد موندگار شدن! چون شخصی نیستن! یکیش مربوط به یه دختر بچه ی ژیمناستیک کاره ، که شیش هف سالش بود انگار، بعد توی تصادف پاهاش به شدت آسیب میبینن و از بالای زانو هر دوتا پاشو قطع می کنن. من فقط همون یه صحنه ای که عوامل یه برنامه ی ورزشی از شبکه ی سه رفته بودن عیادتش توی بیمارستان و اون ملافه شو کشیده بود روی سرش و خاهرش و مادرش هی بهش میگفتن اینا اومدن تو رو ببینن و اون عروسک بزرگی که کنار تختش براش گذاشته بودن یادمه. این که میگم ماله شاید ده سال پیش باشه. من دبیرستانی بودم . الان هرچی سرچ کردمش چیزی پیدا نکردم. ولی یه دختر بچه ی خیلی خوشگل بود. خیلی خوشگل. هیچ وخ صورتش و قایم شدنش زیر ملافه های بیمارستان یادم نمی ره .

و یکیشم که خیلی زیاد ذهنمو مشغول کرده بود ، یه مستندی بود از بازمانده های یه حادثه ای مثل سیل یا سونامی ، چون همه جا خیس بود و پر از آب و گل. بعد این وسط یه پسر بچه ای زیر آوار مونده بود و از کمر به پایین گیر افتاده بود. کلی تلاش کردن که نجاتش بدن ، با هلیکوپتر و همه چی! ولی نمی شد و سطح آبم همینجوری میومد بالاتر. تا اینکه آخرش عملیات نجاتو متوقف کردن و پسره رو به دوربین با لبخند برای مردم بوس فرستاد و منتظر شد تا بمیره! ینی همین جوری ولش کردن تا بمیره! چون نمی تونستن دربیارنش. و پسره خودش گفت که بسه و دیگه لازم نیست تلاش کنن.

هر دوی این تصویرا توی ذهن من موندن و بعضی وختا بی دلیل یادشون میفتم. نمی تونم دقیقن حسمو در مورد هیچ کدومشون تشریح کنم. در مورد اون دختر بچه ، یادمه خیلی دلم سوخته بود براش ، چون یکی از فوبیاهای زندگی من دس و پای قط شدس. خیلی میترسم از این اتفاق. ینی حس میکنم کنار اومدن باهاش خیلی باید فرآیند سخت و اعصاب خورد کنی باشه و امیدوارم هیچ وخت برای من و هیچ کسی پیش نیاد. بیشترین چیزی که موندگارش کرده توی ذهنم شاید اون بغض و خجالت و اعصاب متشنج دختره بود که دلش نمیخاست با یه مشت مرده غریبه بخنده و هی بهش اصرار میکردن که از زیر ملافه بیاد بیرون و باهاشون حرف بزنه. که همش به خاهرش میگفت بریم خونه .

ولی در مورد اون پسره ، شاید جسارتشه که تو این همه سال از یادم نرفته. این که خودش کوتا اومد و به نیروهای امدادی گفت که بسه! نمی خام دیگه ادامه بدین. و خیلی ریلکس بوس فرستاد به سمت دوربین و منتظر شد تا آب برسه بالای سرش و بمیره!

تا همین دیروز شاید، می تونستم با خودم فک کنم که همچین اتفاقی ، میتونه هم واقعی نباشه! میخاستم با خودم فک کنم که واقعن نمی شه که آدم یه کسی رو توی شرایط اون شکلی تنها بذاره تا بمیره! ولی دیروز یه عکسی پیدا کردم که نشونم داد که میشه! اتفاقن گاهی "مور هیومن" هست! که بذاریم بمیرن تا با سختی نجاتشون بدیم...

عنوان عکس the eyes هست. عکاسش Frank Fournier.

و ماجرا مربوط به سال 1985 . که توی نوادو آتش فشان بیدار میشه خسارات عظیمی به 13 روستا وارد میکنه و نزدیک به 25 هزار نفر میمیرن. این دختر بچه ی سیزده ساله زیر آوار ناشی از خسارات این آتش فشان گیر میفته. برای مدت سه روز ! ینی 60 ساعت.

و متاسفانه به دلیل اینکه پاهاش از زانو به سختی زیر گل و لای مصالح ساختمونای متلاشی شده ، گیر کرده بوده نمی تونستن نجاتش بدن ، ینی باید پاهاشو قط میکردن و بعد درش میاوردن که به دلیل فقدان لوازم پزشکی و امکانات مورد نیاز ، اینکارو نمی کنن. و اجازه میدن که بمیره.

توی ساعتای آخر به دلیل _احتمالن_ مختل شدن جریان خون رسانی بدنش ، دستاش سفید میشن و چشماش قرمز و صورتش ورم میکنه و شرو میکنه به هذیون گفتن در مورد مدرسه و اینکه دیرش میشه و امتحان ریاضی داره و ...

چند ساعت بعد از اینکه این عکسو ازش میگیرن می میره .

غمگینه! ولی واقعیت داره ...

+اینجا در مورد عکس

و اینجا در مورد دختره و همه چی میتونین بیشتر بخونین.

نظرات  (۴)

واقعا این مدل پستات توانایی اینو داره که تا دو سال تو مغز آدم بمونه
پاسخ:
:)

حالا چیزه خوبیه یا چیزه بدیه؟
خیلی دردناک بود.
پاسخ:
بله
متاسفانه
:(
بعد مدت ها اومدم ب چی مطلبی خوردم :|
خیلی سخت و دردناکه :(
پاسخ:
:(
Heysad yazmiajax san buyun ??
پاسخ:
هوم؟
ترکسن؟
بیلمیرم قارداش!
:))