در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

آواز بلندی تو و کس نشنودَت باز
بیرونی از این پرده تنگ شنوایی

روزت مبارک، مرد!

سه شنبه, ۷ مهر ۱۳۹۴، ۰۷:۴۳ ب.ظ

توی همه ی این مدتی که وبلاگ نوشتم، بعد از اون سالای اولی که اصن قضیه ی نوشتن، چیزه دیگه ای بود، هیچ وخت هیچ کدوم از آدمایی که وبلاگ مینوشتن یا برام کامنت میذاشتنو، ندیدم،اصن برام مهم نبود که ببینمشون. هیچ وخت هیچ تصویری، هیچ تصوری، از هیچ وبلاگ نویسی نداشتم. کلن من در بند این چیزا نیستم! آدمه تصور و تصویر سازی، فکر کردن به اینکه اونی که داره مینویسه چه شکلیه؟ آدمه قرار بذاریم همو ببینیم نیستم. دوبار ازم دعوت کردن برم تو این قرارای وبلاگی، نرفتم.

بعد از این هف هش سال، فقط و فقط دو نفر از کسایی که وبلاگشونو میخونم و وبلاگمو میخونن یا میخوندن! رو از نزدیک، و خیلی نزدیک! دیدم.

و البته قبلشم با هر دوتای این آدما، چتهای غیر وبلاگی کرده بودیم. نمیدونم از نظر اونا، من، بیرون از وبلاگ، ورای این خطا و نوشته ها، چه جوریم، _در این حد میدونم که یکیشون بهم گفت تو که لاغری بابا! هی مینویسی چاقم! و اونیکی ام گفت کوچولویی! از رو نوشته هات فک میکردم حداقل یکو هفتاد باشی!_ ولی حقیقتش اینه که من توی اونا، دنبال ورژن وبلاگی شون نبودم! بنابراین دیدنشون، دیدنه ورژن سه بعدی شون، برام یه چیزه کاملن جدید بود.

چنتایی از همین وبلاگ نویسا هستن، که تو تلگرام و وایبر و مسنجر، با هم چت میکنیم بعضی وختا.

ولی چیزی که میخام الان درموردش بنویسم، یه مدل دوستیه کاملن و مطلقن، وبلاگی و مجازیه. که یکی از واقعی ترین و بهترین و ارزشمند ترین رابطه های دوستی من تو این دنیاس.

چیزی که دارم دربارش حرف میزنم، یه فرندشیپه که دوسال و اندی ازش میگذره. تنها چیزی که ما از هم داریم، آدرس وبلاگ و ایمیله. من حتا نمیدونم این آدم چه شکلیه! ینی میخام بگم همه چیز در "نوشتار"، در "ما" و "کلمه" خلاصه شده. همه چی. شروعش، یه پست بود تو وبلاگ من، بعد کامنتش. بعد کامنتم. بعد سوال پشت سوال. یکی از وسیع ترین و عمیق ترین آدمایی که تا حالا دیدم، توی بلاگفا دات کام مینوشت.

همونقدی که من آدمه قیافه و تیپ و خونش کجاس ماشینش چیه، نیستم، آدمه وای تو واقعن کارت اینه؟ تو واقعن بلدی اینکارو بکنی؟ تو واقعن میدونی فلان چیز چه جوری کار میکنه؟ آدمه سوال پیچ کردن و تحت تاثیر توانایی آدما قرار گرفتنم! بی نهایت.

اولش شغلش، بعد شخصیتش، بعد تفاوتش. میتونم بگم تقریبن هیچ نقطه ی اشتراکی، جز همین "از خودمون حرف زدن" نداشتیم. نداریم! :)

ولی دوستیم. دوستی برای من فراتر از شباهته. دوستی برای من اولویته. اباو آله.

توی همه ی این دوسال، که تقریبن هر شب، با هم حرف زدیم، توی همه ی این دوسالی که تو گفتی و من کف کردم! من گفتم و تو خندیدی. تو گفتی و من یاد گرفتم. من گفتم و تو دست انداختی. تو گفتی و من پِیِشو گرفتم! توی این دوسال و اندی که با هم گفتیم، خندیدیم و تبادل نظر کردیم، وختایی که تو از سختیا گفتی، من از دهن سرویس شدن. تو از واقیتای زندگیت. من از از مسخره بازیا. همه ی وختایی که کنار هم نبودیم، ولی با هم بودیم. برای من ارزشمند و فراموش نشدنیه!

تو همه ی این دوسال، همه ی روزایی که رفته، همه ی روزایی که شاید بخاد عمر این دوستی رو طولانی تر کنه، واسه من یه چیزی مهم ترین چیز بوده: اولش دیدن آی پی ات، توی وبگذر. که میگفت الان یه عدد قرمز جلوی کامنتا میاد، بعدش چراغ سبزت توی گوگل تاک. حالا چراغ زردت توی مسنجر. پشت این عددا و چراغا، یه چیزی فراتر از همه ی " ا! هست" های دنیا وجود داره.

پشت این عددا، چراغا، پشت بودنت، قبل از بودنت، همیشه "خدا رو شکر! زنده اس" وایساده.

همیشه. تو همه ی این دوسال و اندی، یه گوشه ای از با هم بودن و کنار هم نبودنمون، گره خورده بوده به اینکه "شاید این آخرین بار باشه". همیشه این شانس بوده، که وسط حرفامون. بعد از حرفامون، بری و دیگه هیچ وخت برنگردی.

توی این دوسال و اندی، همه ی سهم من از قدردانی برای بودنت، چیزایی که بهم یاد دادی و لحظه هایی که از بین همه ی آدمای دنیا، منو انتخاب کردی، حتا واسه غر زدن، واسه دست انداختن، چنتا نقاشی و طرح بوده. چیزی که همیشه گفتی"من سر در نمیارم ازشون"

میخام بدونی تا روزی که با هم دوستیم، تو بهترین اتفاق توی دوستی های دنیایی. و برای همه ی عمرم، تو، یکی از آدمایی هستی که بی نهایت تحت تاثیر شخصیتش قرار گرفتم. خیلی زیاد ازت چیز یادگرفتم. و خیلی خیلی خیلی زیاد برات احترام قائلم! و به دوستی باهات افتخار میکنم!