در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

در گلوی من ابر کوچکیست...

انگشتان تازه میخاهم تا جور دیگر بنویسم...

آواز بلندی تو و کس نشنودَت باز
بیرونی از این پرده تنگ شنوایی

معلم بازی (11)

پنجشنبه, ۱۵ مرداد ۱۳۹۴، ۰۹:۰۴ ب.ظ

 

این پست طولانیه، واسه هر کسی ام ممکنه جذابیت نداشته باشه. اونجوریم نیس که بگم نخون، عکساشو نگا کن فقط! دیگه خود دانید.

این عکسو نمیدونم چن نفر دیدنش، ولی قاعدتن یه عکس خیلی خیلی خیلی مهم باید محسوب بشه، نه به خاطر مضمونش، به خاطر اینکه تنها عکس ایرانیه که برنده ی جایزه ی پولیتزر شده. (جایزه پولیتزر (Pulitzer Prize) جایزه‌ای در روزنامه‌نگاری، ادبیات و موسیقی است که بخش‌های گوناگون دارد. این جایزه معتبرترین جایزه روزنامه‌نگاری در آمریکا است که هر ساله (از سال ۱۹۱۷) با نظارت دانشگاه کلمبیا به روزنامه‌نگاران (و نیز به نویسندگان و شاعران و موسیقی‌دانان) داده می‌شود. این جایزه به‌نام بنیان‌گذار آن جوزف پولیتزر، روزنامه‌نگار مجاری‌‌تبار آمریکایی، در سده نوزدهم نام‌گذاری شده‌است. هم‌چنین هر ساله بنیاد پولیتزر جوایز نیم میلیون دلاری خود را به بهترین عکسهای خبری در زمینه‌های مختلف اهدا می‌کند که در میان تمام عکسهای خبری جهان به عنوان بهترین عکس خبری افشاگرانه و جسورانه معرفی می‌شوند.)(ویکی پدیا)

 

این تک فریم، از یک مجموعه ی 27 تایی، با نام جوخه ی آتش، 14 آوریل سال 1980، برنده ی جایزه ی پولیتزر شد. در حالی که عکاسش تا 27 سال بعد ناشناس بود.

"من می‌خواهم صحنه‌هایی را به تو نشان دهم که مثل سیلی به صورتت بخورد و امنیت تو را خدشه‌دار کند و به خطر بیندازد. می‌توانی نگاه نکنی، می‌توانی خاموش کنی، می‌توانی هویت خودرا پنهان کنی، مثل قاتل‌ها، اما نمی‌توانی جلوی حقیقت را بگیری، هیچ کس نمی‌تواند."

این توضیحیه که کاوه گلستان، در خصوص این عکسا نوشته.

جهانگیر رزمی، عکاس بی پروا و جسورِ این مجموعه عکس هاست. 5 شهریور 1358، رزمی و همکارش خلیل بهرامی، صادق خلخالی، حاکم شرع! وخت رو در سفری به کردستان همراهی میکردن. در این سفر صادق خلخالی دستور اعدام 11 تن از مخالفان نظام و اعضای سازمان امنیت و اطلاعات شاهنشاهی رو تحت عنوان مفسدین فی الارض، صادر میکنه. این تیربارون برخلاف همه ی اعدام های رایج که صبح زود و یا آخر شب انجام میشدن، ساعت سه بعد ازظهر در محوطه ی بیرونی فرودگاه سنندج صورت میگیره و جهانگیر هم به عنوان یک عکاس خبری متعهد از لحظه به لحظه ی این اتفاق، عکاسی میکنه و دو حلقه فیلم رو با به خطر انداختن جون خودش، به دست خدمه ی پرواز تهران -سنندج میرسونه تا به دفتر روزنامه ی اطلاعات در تهران، تحویل بدن.

روز 6 شهریور این عکس ، روی صفحه ی اول روزنامه ی اطلاعات به چاپ میرسه و به نوعی میترکونه در حدی که  قیمت روزنامه به 200-300 تومن هم میرسه_روزنامه ی اطلاعات گِرید 10 ستونی داشته و این عکس 6 ستون از گرید رو به خودش اختصاص میده، ینی مثلن خیلی ارج نهادن بهش. یه اصطلاح صفحه آرایی طوره! :) _

دو سه روز بعد جهانگیر برمیگرده تهران و نگاتیوها و کنتاکت های عکسشو از دفتر روزنامه میگیره و توی خونه پنهان میکنه. و در مورد اینکه چرا عکسش بدون اسم چاپ شده از سردبیر روزنامه سوال میکنه، که بهش میگه به خاطر امنیت خودت اینکارو کردم.چون ممکن بود خودتم همونجا تو کردستان اعدام بشی. حتا گویا بعدش یه بار کارش به دادگاه و بازجویی میرسه، چون عکسا در روزنامه ها و مجلات خارج از کشور چاپ شده بودن. که رزمی در توضیح این اتفاقات گفته یه نفر از اعضای تحریریه ی روزنامه ی اطلاعات ،بدون اطلاع من عکسا رو به خبرگذاری یونایتد پرس فروخته بوده و چون ثبت هم شده بوده در دفتر روزنامه، با من برخوردی نشد.

یکسال بعد، این عکس برنده ی جایزه ی پولیتزر میشه ولی چون بی نام در نشریات به چاپ رسیده بوده اعلام میشه که جایزه ی سالانه ی پولتزر به یک عکاس ناشناس اهدا شده. رزمی، اون سال و تمام 27 سالِ بعدش، در مورد اینکه عکاس این عکس بوده، سکوت میکنه.

در تمام این سالها، عده ی زیادی این عکسو به کاوه گلستان منسوب میکردن ولی گلستان هیچ وخت تائیید نکرد. حتا بعد از اینکه گلستان بر اثر انفجار مین در عراق کشته شد، در تسلیت هایی که از جانب رسانه ها منتشر میشد، از کاوه به عنوان برنده ی جایزه ی پولیتزر یاد میکردن ولی همسرش هم تائید نکرده و گفته اون جایزه متعلق به جهانگیر رزمیه.

 ولی یه عکاس ایرانی با اسم رضا دقتی، که در نشنال جئوگرافی کار میکنه ادعا میکنه که عکاس این عکسه. حتا گویا در نمایشگاه های شخصیش این عکسم به نمایش میذاره و از امتیاز فروشش کسب درآمد هم میکنه، اما با این وجود نمیتونه به بنیاد پولیتزر ثابت کنه و جایزه رو بگیره.(البته دقتی در دفاع از خودش گفته که من این عکسو برای سیپا، آژانس عکس پاریس، فرستادم، و اونا به اسم من چاپش کردن، ولی من بعدها براشون نامه نوشتم که من عکاسش نیستم، فقط برای نشریه شما فرستادمش، رضا دقتی قبلن با رزمی همکار بوده و معتقده این عکس تکان دهنده ترین عکس در تاریخ فوتوژورنالیسم در تاریخ بشره )

تا اینکه سال 84، خبرنگار وال استریت، جاشوا پراگر به ایران میاد و با مترجم وزرات ارشاد  سراغ رزمی میره و میگه در طی این سالها خیلی درمورد این عکس و عکاس واقعیش جستجو کرده و مطمئنه که عکاس این عکس رزمیه. و ازش میپرسه که چرا در تمام این سالها باوجودی که تلاش بقیه برای ثبت عکس به اسم خودشون رو میدیده سکوت کرده؟ و رزمی جواب میده که چون اونا فقط قطعاتی از این پازلو داشتن، و بقیش دست منه. کنتاکت و نگاتیو 27 فریم دیگه ی این مجموعه رو به پراگر میده. بعد از 28 سال، رزمی 31 اردیبهشت 1386 لوح رسمی و جایزه شو در دانشگاه کلمبیا دریافت میکنه.

+اولین عکس رزمی، وختی 14 سالش بوده در روزنامه ی اطلاعات تهران چاپ میشه، و مربوط به یک درگیری محلی در اراک(شهر زادگاهش) بوده، جهانگیر 14 ساله با دوربین آماتوری خودش از کشته شدن دختر همسایه شون با تفنگ شکاری به دست پسری که عاشقش بوده عکاسی میکنه و گویا این عکس توسط یکی از همشهریاش که با نشریات در ارتباط بوده به تهران میاد و در روزنامه ی اطلاعات چاپ میشه.

++این مجموعه عکس با عنوان اعدام احسن ناهید و همراهانش، هم معروفه،  احسن ناهید 22 ساله و دانشجوی دانشگاه پلی تکنیک بوده به جرم شرکت در کلیه جریانات خونین کردستان (در ماجراهای قطور، نقده، مهاباد، سقز، و مریوان شرکت مستقیم داشته و از فرماندهان گروههای مهاجم بوده) به همراه برادرش شهریار ناهید که 20 ساله و دانشجوی پزشکی دانشگاه تهران بوده(او هنگام مبارزه مسلحانه در سنندج، خلع سلاح و دستگیر شده بود و عضو سازمان چریکهای فدایی خلق تهران بوده)، بازداشت شده و اعدام میشن. احس ناهید، در زمان بازجویی، اعلام و اجرای حکم به دلیل جراحت رون پاش روی برانکار بوده.

+++مرد سفید پوشی که بعد از پایان اعدام با طپانچه تک تیر به سر اعدام شده ها! شلیک میکنه، علی کریمی از محافظان شخصی خلخالیه.

++++جهانگیر رزمی الان 68 سالشه ،بعد از انتخاب محمد خاتمی به عنوان رئیس جمهور، به عنوان عکاس رسمی خاتمی و کابینه اش انتخاب میشه و مدتهاست که دیگه با مطبوعات همکاری نمیکنه؛ آتلیه ی شخصی داره و پروژه های صنعتی انجام میده.

+++++اینجا میتونین همه ی 27 فریم رو ببینید.

اینا چنتا دیگه از عکسای جهانگیر رزمی هستن که شاید کمتر دیده شده باشن

دفن مجسمه ی شاه. تهران 1979

استراحت سرباز زیر سایه ی کلاه ها.1982

پیکر شهید شیرودی. 1981

نظرات  (۶)

ممنون، خیلی خوب بودن :)
در مورد "چوز" هم که توو اون پست گفتم منظورم این بود که از قیافه و تلفظش خوشم میاد و شاید چون معنیش انتخابه دوسش دارم.0
پاسخ:
:) 
یور ولکام و اینا 
+ آهان،  مرسی که توضیح دادی :)
من عاشق معلم  بازی وبلاگتم ..مرسی که وقت میزاری و مینویسی و اطلاعات  میدی ♥
پاسخ:
خواهش
ممنون از شما که وخ میذاری میخونی.
:)
+شما همونی هستی که یه بار واسه من کامنت خصوصی گذاشتی که این معلم بازیا رو دوس داری تو فیس بوک بازنشر بدی؟
سلام
این عکسه رو زیاد دیده بودم 
چه داستانهایی پشت یه عکس میتونه باشه

پاسخ:
واقعن دیده بودیش؟

:)

آره قصه ی پشت عکسا جالبن معمولن
خیلی عالی بودن. ممنون.
پاسخ:
:)
خواهش میکنم
عالییی بود...دستت دردنکنه!!مرسی
پاسخ:
خواهش 
۱۷ تیر ۹۵ ، ۱۲:۰۳ خدیجه سعیدنیا

با عرض سلام و ادب.عکس اعدام احسن ناهید و همراهان واقعا شاهکاره اما از جهت یک طرفه به قاضی نرفتن عرض می کنم جند عکس از دهها اعدام و سرهای بریده جوانان انقلابی و حتی مردم مظلوم کرد به دستور و اجرای برادران ناهید بذارین.اینا خونها ریختن و اعدام صحرایی کمشون بود.به عقاید کار ندارم عمل بریدن سر جوانان انقلابی جلوی پای عروس و داماد رو این گروهک شروع کردن.

پاسخ:
سلام
متاسفم من به همچین عکسایی دسترسی ندارم، اگرم داشتم اینجا نمیذاشتم، چون این مطلب اصلن درباره ی برادران ناهید نیس.

قصدم از نوشتن این مطلب بحثای سیاسی و مذهبی نبوده. من صرفن یه داستانی رو برای شما تعریف کردم واسه شناختن یه عکاس ایرانی در حوزه ی خبر.

 جایی ام ننوشتم برادران ناهید بیگناه بودن یا حکمشون کم و زیاد بوده.
هرکس که دلش میخاد اطلاعات بیشتری داشته باشه میتونه بره تحقیق کنه. من به اندازه ی کافی اسم و پیش زمینه آوردم تو مطلبم.